حکایتی از کتاب شگفتی های مهتاب: مفقود شدن پول دو حاجی

  • جمعه - ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۸
  • مفقود شدن پول دو حاجی تابستان سال 1358، این حقیر به عنوان یک نیروی تبلیغی، از طرف سازمان تبلیغات با گروهی از حجاج عازم سفر مکه شدم. به قول حجاج، ما مدینه اول بودیم. از ایران با هواپیما به مکه رفتیم و از آنجا با یک ...

    حکایتی از کتاب شگفتی های مهتاب: رضایت شوهر از همسر

  • جمعه - ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۸
  • ‍ رضایت شوهر از همسر سال 1387 بود که پدر یکی از شاگردانم به دیدنم آمد و از بد اخلاقی ها و اذیت و آزار همسرش نزد من شکایت کرد. او خود، فردی فرهنگی و باسواد بود و خانواده ای تحصیل کرده داشت و برای ...

    حکایتی از کتاب شگفتی های مهتاب: نو شدن هلال ماه در سیمای این حقیر

  • جمعه - ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۸
  • ‍ نو شدن هلال ماه در سیمای این حقیر در دوران قدیم، بیشتر در بین مردم روستا، رسم بر آن بود که هر کسی به محض دیدن هلال ماه شب اول، با نگاه کردن به آب، آیینه یا چیزهای دیگر، ماه را نو می کرد تا ...

    حکایتی از کتاب شگفتی های مهتاب:غذای غیبی

  • جمعه - ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۸
  • ‍ غذاي غیبی سال 1328 در ده سالگي به همراه مادرم و خواهر بزرگتر و برادر کوچکترم ایوب، در شهر ري زندگي مي كرديم. آن زمان، سمت راست بازار قديمي شهر ري، خياباني وجود داشت به نام سرتخت. يادم هست در فاصله دويست متري اين كوچه ...

    حکایتی از کتاب شگفتی های مهتاب: دستهای من و آهن گداخته

  • جمعه - ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۸
  • ‍ دستهای من و آهن گداخته در سن 12 سالگي به دلیل فقر و تهيدستي والدينم، از ادامه تحصيل باز ماندم. پدرم مرا در مشاغل گوناگون وادار به كار می كرد؛ از جمله در يك مغازه آهنگري مشغول به كار شدم. صاحبکار آنجا پيرمرد بزرگوار و ...

    گالــــری