فروغ مهتاب

حکایتی از کتاب شگفتی های مهتاب: بی ادبی یک ثروتمند به ولیّ الهی

بی ادبی یک ثروتمند به ولی الهی بعدازظهر یکی روزهای سال ۱۳۶۱ که جلوی درب حیاط منزلمان نشسته و مشغول…

حکایتی از کتاب شگفتی های مهتاب: شفای مریض با کلمه «بسم الله الرحمن الرحیم»

شفای مریض با کلمه « بسم الله الرحمن الرحیم » یکی از روزهای سال ۱۳۸۷، به همراه چند نفر از…

حکایتی از کتاب شگفتی های مهتاب: عاقبت ناسپاسی و بی دینی

عاقبت ناسپاسی و بی دینی ایام جوانی که در کارخانه اطلس بافت شهر ری کار می کردم، یکی از همکارانم…

حکایتی از کتاب شگفتی های مهتاب: شفای چشم از حضرت عبدالعظیم (ع)

‍ شفای چشم از حضرت عبدالعظیم(ع) ایام کودکی و نوجوانی، در اثر غفلت و بی توجهی و بازی گوشی های…

حکایتی از کتاب شگفتی های مهتاب: ماجرای غذای ظهر تاسوعا

‍ ماجرای غذای ظهر تاسوعا سال ۱۳۵۹ من در هیئت چهارده معصوم(ع) شهرک مدرس، قاری قرآن بودم. در آن زمان،…

حکایتی از کتاب شگفتی های مهتاب: روح جوانمردی و نجات دو نوجوان

روح جوانمردی و نجات دو نوجوان سال ۱۳۴۲ بود و من ۲۴ سال سن داشتم. در آن سالها به ورزش…

حکایتی از کتاب شگفتی های مهتاب: جمعی که از خدا چیزی خواستند

جمعی که از خدا چیزی خواستند حدود بیست و پنج ساله بودم. آن زمان، در کارخانه اطلس بافت شهر ری…

حکایتی از کتاب شگفتی های مهتاب: دعا برای ازدواج دختران کارخانه

‍ دعا برای ازدواج دختران کارخانه سال ۱۳۴۳ در کارخانه اطلس بافت شهر ری کار میکردم. اوایل مرا در قسمتی…

حکایتی از کتاب شگفتی های مهتاب: الهام هنر نقاشی در کارخانه

‍ الهام هنر نقاشی در کارخانه صبح یکی از روزهای سال ۱۳۴۴ که در کارخانه اطلس بافت شهر ری مشغول…