حکایتی از کتاب شگفتی های مهتاب: بی ادبی یک ثروتمند به ولیّ الهی

  • جمعه - ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۸
  • بی ادبی یک ثروتمند به ولی الهی بعدازظهر یکی روزهای سال 1361 که جلوی درب حیاط منزلمان نشسته و مشغول خواندن کتاب «لسان الغیب عطار نیشابوری» بودم، دیدم شخصی که از سرمایه داران بزرگ شهرستان به شمار می رفت و از زمان خرید ملک مسکونی مان ...

    حکایتی از کتاب شگفتی های مهتاب: شفای مریض با کلمه «بسم الله الرحمن الرحیم»

  • جمعه - ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۸
  • شفای مریض با کلمه « بسم الله الرحمن الرحیم » یکی از روزهای سال 1387، به همراه چند نفر از اعضای جلسه ام، برای عیادت یکی از شاگردانم که به سختی مریض شده بود، به تهران رفتیم. هنگامی که به منزل ایشان رسیدیم، دیدیم که ...

    حکایتی از کتاب شگفتی های مهتاب: عاقبت ناسپاسی و بی دینی

  • جمعه - ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۸
  • عاقبت ناسپاسی و بی دینی ایام جوانی که در کارخانه اطلس بافت شهر ری کار می کردم، یکی از همکارانم به نام آقای موسوی، سرمکانیک شیفت شب بود که گاهی شیفت کاری روز هم او را می دیدم. وی و دوستانش، همگی کمونیست بودند و ...

    حکایتی از کتاب شگفتی های مهتاب: شفای چشم از حضرت عبدالعظیم (ع)

  • جمعه - ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۸
  • ‍ شفای چشم از حضرت عبدالعظیم(ع) ايام كودكي و نوجواني، در اثر غفلت و بي توجهي و بازي گوشي هاي كودكانه، به امراض گوناگون مبتلا مي شدم. يكي از آن موارد، مرض «تراخم چشم» بود كه در سن 15 سالگی به آن گرفتار شدم و ...

    حکایتی از کتاب شگفتی های مهتاب: سفر پر برکت

  • جمعه - ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۸
  • ‍ سفر پربرکت از در تاریخ بیست و نهم مهرماه سال 1388 مصادف با میلاد حضرت معصومه(س) از طرف یکی از شاگردان مؤمن و با وفایم، من و خانواده ام به منزلش دعوت شدیم. در این سفر دو روزه، اتفاقات بزرگ و مبارکی رخ داد ...

    حکایتی از کتاب شگفتی های مهتاب: ماجرای غذای ظهر تاسوعا

  • جمعه - ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۸
  • ‍ ماجرای غذای ظهر تاسوعا سال 1359 من در هیئت چهارده معصوم(ع) شهرک مدرس، قاری قرآن بودم. در آن زمان، هیئت چهارده معصوم(ع)، بزرگترین هیئت شهرک بود که افرادی از قبیل: هیئت امنای مسجد، بسیجیها و سپاهیهای شهرک در آن شرکت میکردند و در شبهای ...

    حکایتی از کتاب شگفتی های مهتاب: روح جوانمردی و نجات دو نوجوان

  • جمعه - ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۸
  • روح جوانمردی و نجات دو نوجوان سال 1342 بود و من 24 سال سن داشتم. در آن سالها به ورزش کشتی مشغول بودم؛ بنابراین، با برخی از دوستان ورزش کارم به بیرون از محله مان می رفتیم و سرگرم ورزش و کشتی می شدیم. صبح ...

    حکایتی از کتاب شگفتی های مهتاب: جمعی که از خدا چیزی خواستند

  • جمعه - ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۸
  • جمعی که از خدا چیزی خواستند حدود بیست و پنج ساله بودم. آن زمان، در کارخانه اطلس بافت شهر ری کار می کردم. یک روز ساعت ده صبح به واسطه قطع شدن برق، چند دقیقه ای بی کار شده بودیم و به همراه هفت هشت ...

    حکایتی از کتاب شگفتی های مهتاب: دعا برای ازدواج دختران کارخانه

  • جمعه - ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۸
  • ‍ دعا برای ازدواج دختران کارخانه سال 1343 در کارخانه اطلس بافت شهر ری کار میکردم. اوایل مرا در قسمتی به کار گرفتند که دخترهای جوان زیادی در آنجا کار می نمودند. من جوانی ورزشکار و مجرد بودم و هیچ سنخیتی با حال و هوای ...

    حکایتی از کتاب شگفتی های مهتاب: الهام هنر نقاشی در کارخانه

  • جمعه - ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۸
  • ‍ الهام هنر نقاشی در کارخانه صبح یکی از روزهای سال 1344 که در کارخانه اطلس بافت شهر ری مشغول کار بودم، ناگهان تحول روحی شگرفی در من ایجاد گشت و چنان ذوق و شوقی در دلم پدید آمد که باعث شد مرتب این جمله ...

    گالــــری