حکایتی از کتاب شگفتی های مهتاب: دلجویی آیت الله فیروزآبادی از بیماران

  • پنجشنبه - ۲۳ خرداد ۱۳۹۸
  • ‍ دلجویی آیت الله فیروزآبادی از بیماران در سن 13 سالگي، به دليل كار و كوشش زياد روزانه، به خصوص کار کردن در حمام، پاهایم به رماتيسم سختي مبتلا شده و به شدت ورم کرده و مدتي مرا زمين گير نموده بود؛ به طوري كه در ...

    حکایتی از کتاب شگفتی های مهتاب: در همسایگی آقای فیروزآبادی

  • پنجشنبه - ۲۳ خرداد ۱۳۹۸
  • ‍ در همسایگی آقای فیروزآبادی حدود سال 1330 ایام نونهالي که ساكن شهر ري بوديم، در باغی زندگی می کردیم که مالك آن، صاحب كارخانه آرد ايران بود و نگهداري از آن را به پدرم سپرده بود. اين باغ، در سمت چپ و همسایگی بیمارستان فیروزآبادی ...

    حکایتی از کتاب شگفتی های مهتاب: درمان روماتیسم توسط گوسفند

  • جمعه - ۱۰ خرداد ۱۳۹۸
  • ‍ درمان روماتيسم توسط گوسفند در نوجواني، سالها از بيماري روماتيسم پاهايم رنج مي بردم و به طور مداوم تحت درمان و نظر پزشك قرار داشتم؛ ولي هيچگاه علائم بهبودي را در پاهايم نمي دیدم؛ تا اینکه ماجرایی برایم رخ داد. در سن 14 سالگي كه ...

    حکایتی از کتاب شگفتی های مهتاب: ایوب، کودک دو ساله بر روی آب

  • شنبه - ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
  • ‍ ایوب، کودک دوساله بر روی آب این حقیر، زماني كه بيش از هفت سال نداشتم، در قلعه روستای محمودآباد، نزدیکی روستای شریف آباد (محل فعلی فرودگاه بین المللی امام خمینی(ره)) همراه والدينم زندگی می کردیم. در وسط این قلعه، حوض آب بزرگ و عمیقی وجود ...

    حکایتی از کتاب شگفتی های مهتاب: شخصیت معنوی عارف الهی یوسف رضا

  • شنبه - ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
  • شخصیت معنوی عارف الهی یوسف رضا اوایل پاییز سال 1395ش، هنگام غروب در حال قدم زدن در خیابان بودم که با یکی از آشنایان رو به رو شدم. بعد از سلام و احوال پرسی، در مورد مسائل گوناگون معرفتی به گفتگو پرداختیم. در اثنای سخن، او ...

    حکایتی از کتاب شگفتی های مهتاب: دست تقدیر خدای رحمان

  • شنبه - ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
  • دست تقدیر خدای رحمان زندگی این حقیر از بدو تولد تا پایان دوران جوانی، همواره با مشکلات مالی و محرومیت های بسیاری عجین بوده است؛ اما با وجود آن همه سختی ها، لحظه ای از تلاش و کوشش برای طی نمودن پله های ترقی ...

    حکایتی از کتاب شگفتی های مهتاب: کرامت و اشک آسمان

  • شنبه - ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
  • ‍ کرامت و اشک آسمان بعدازظهر یکی از روزهای تابستان سال 1369 زنگ منزلمان به صدا در آمد. وقتی در را باز کردم، جوانی را دیدم که بعد از سلام و احوالپرسی، از من درخواست نمود تا کمی از وقتم را در اختیارش بگذارم و ...

    حکایتی از کتاب شگفتی های مهتاب: پیشگویی تولد فرزند

  • شنبه - ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
  • ‍ پیشگویی تولد فرزند در زمان جوانی حدود 24 سالگی، دوستی داشتم به نام اصغر مهربانی که همسر سیده ای داشت. تقریباً 12 سال بود که صاحب فرزند نمی شدند. یک روز داشتم از کنار خانه ام می گذشتم که دیدم او به اتفاق همسرش از ...

    حکایتی از کتاب رویاها و تعبیرها: خانم نابینا

  • شنبه - ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
  • ‍ خانم نابینا در یکی از روزهای پاییز سال 1365، در منزل آقایی که خانمش نابینا بود، مشغول نقاشی منظره بودم. هنگام ظهر سر سفره غذا آن خانم نابینا به من گفت: استاد! من در مورد تعبیر خواب، تعریف شما را خیلی شنیده ام. از شما ...

    حکایتی از کتاب شگفتی های مهتاب: واگذار کردن ظالم به حضرت عباس (ع)

  • شنبه - ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
  • واگذار کردن ظالم به حضرت عباس(ع) سال 1349، در کارخانه اطلس بافت شهر ري، واقعه ای شگفت انگیز رخ داد. سرپرست قسمتی که ما کار می کردیم، شخص بی بندوباری بود که با کمونیست ها نیز ارتباط بسیاری داشت. روزی مرتکب توهین به یکی از ائمه ...

    گالــــری