‍ کرامت و اشک آسمان

بعدازظهر یکی از روزهای تابستان سال ۱۳۶۹ زنگ منزلمان به صدا در آمد. وقتی در را باز کردم، جوانی را دیدم که بعد از سلام و احوالپرسی، از من درخواست نمود تا کمی از وقتم را در اختیارش بگذارم و پاسخگوی سؤال او باشم. خواسته اش را پذیرفتم و سپس، به اتفاق او و یکی از شاگردانم، سه نفری به سمت بیابان نزدیک منزل حرکت کردیم. هوا کمی خنک شده و نسیم آرامی هم در حال وزیدن بود. وقتی به بیابان رسیدیم، آن جوان خواسته خویش را چنین بیان کرد که: «آقا! اگر امکان دارد، برای اینکه قلب من نسبت به شما اطمینان پیدا کند، کرامتی از خودتان نشان دهید تا انشاءالله جزء شاگردان صدیق شما درآیم.»
با شنیدن این سخن، رو به آن جوان کردم و گفتم: «من اهل اظهار کرامت نیستم. اگر کسی واقعاً بخواهد هدایت شود، باید در درجه نخست، شناخت پیدا کند. در زمان انبیا و اولیای الهی، بسیاری از مردم طالب معجزه یا کرامت شدند تا در سایه این امور خارق العاده به ایشان ایمان بیاورند؛ اما بیشتر آنها کرامت آن بزرگواران را سحر و جادو پنداشتند و در نهایت نیز به شک و دشمنی با آنان دچار شدند و بر گمراهی شان افزوده گشت.»
اما آن جوان با این حرفها قانع نمی شد و مرتب خواسته اش را تکرار می کرد. همین طور که مشغول صحبت کردن و قدم زدن بودیم، به جوی آبی رسیدیم. به همراه شاگردم کنار آن جوی آب نشستم و آن جوان نیز طرف دیگر جوی روبه رویم نشست. لحظه ای سکوت کردم و نگاهی به آن جوان انداختم و گفتم: «اگر واقعاً اصرار بر دیدن کرامت دارید، از اعضای همین جلسه علمی و معنوی بنده بپرسید که تا کنون چه کراماتی را به چشم خود دیده اند.» سپس برای آنکه او به اطمینان قلبی برسد، به بیان برخی اتفاقات معنوی و خارق العاده که در جلسه بنده افتاده بود، پرداختم. به خاطر دارم، آخرین واقعه ای که برای او تعریف کردم، ماجرای سمیه بود که در همین اثر به تفصیل آن را نوشته ام.
وقتی شروع به تعریف کردن این حکایت سوزناک و معنوی نمودم، آسمان آفتابی بود و هیچگونه ابری هم در آسمان دیده نمی شد؛ اما لحظاتی بعد، ناگهان باران شروع به باریدن کرد. گویا آسمان با شنیدن این ماجرای غمناک، اشک می ریخت. عجیب آنکه وقتی داستان سمیه را قطع می کردم و در میان آن، به بیان چند موعظه و نصیحت مشغول می شدم، باران نیز قطع می گردید و چون ادامه آن ماجرا را بازگو می کردم، باران دوباره شروع به باریدن می نمود؛ به طوری که این قضیه، سه چهار بار تکرار شد. آن جوان از آمدن باران، آن هم در آن هوای صاف و آفتابی متحیر و شگفت زده شده بود، مرتب به آسمان نگاه می کرد و لباسش را نیز بر سر می کشید تا کمتر خیس شود.

کم کم آفتاب غروب کرد. از جا برخاستم و به همراه شاگردم و آن جوان از بیابان به سوی منزل روانه شدیم. در میان راه، خطاب به آن جوان در خصوص موضوع اطمینان قلبی و توجه به پروردگار سخن می گفتم که در همین اثنا، از بلندگوی مسجد محله نیز آیاتی از قرآن پخش می شد که متناسب با سخنان بنده بود؛ آیاتی از سوره مبارکه فجر با صدای استاد منشاوی: «یا أیَّتُهَا النَّفسُ المُطمَئِنَّهُ إرجِعِی إلی رَبِّکِ راضِیَهً مَرضِیَّهً… ؛ ای نفس مطمئنه! به سوی پروردگارت راضی و خشنود بازگرد… .»
پس از اندک زمانی، بی اختیار رشته سخنانم به شخصیت معنوی رسول اکرم(ص) و اینکه وجود الهی ایشان موجب ایمنی شهر مکه بوده و برکات ارزنده ای را از خویش به جای نهاده اند، کشیده شد و این صحبتها نیز همزمان شد با پخش آیات ابتدایی از سوره بلد که فرموده: «لا أقسِمُ بِهذَا البَلَدِ وَ أنتَ حِلٌّ بِهذَا البَلَد… ؛ قسم نمی خورم به این شهر (مکه)؛ در حالی که تو در آن سکنا گرفته ای… .»
در ادامه سخنانم به آن جوان گفتم: «این جلسه معنوی و علمی که شما علاقه مند هستید از اعضای آن باشید، امیدوارم که وجودش مایه خیر و برکت برای منطقه، بلکه جامعه انسانی باشد؛ چنانکه خودتان هم آثار و فعالیتهای آن را مشاهده کرده اید… .» در آخر نیز به او گفتم: «علاوه بر همه اینها، امروز بعدازظهر شما با شاگردی از شاگردان من همراه بودید که از نظر اخلاق و صداقت و راستگویی، زبانزد همه شاگردهای من می باشد. این را هم به فال نیک بگیر.»
صحبتهای بنده که به اینجا رسید، بلندگوی مسجد با اتمام قرائت قرآن، شروع به پخش اذان مغرب نمود و در این هنگام، به حدود صد متری منزلمان رسیده بودیم که او با وجود دیدن این واقعه شگفت و شنیدن آن همه سخنان معنوی، با بی اعتنایی از بنده خداحافظی کرد و رفت.
مدتی بعد، همان طور که به او متذکر شده بودم، از دیدن آن ماجرا نه تنها نفعی نبرد، به شک و تردید دچار شد و درگیر مسائلی گردید و مدتی بعد نیز در حالی که بسیار از اعمال و رفتار گذشته اش نسبت به این حقیر، نادم و پشیمان شده بود، طی حادثه ای از دنیا رفت.