فروغ مهتاب

حکایتی از کتاب شگفتی های مهتاب: پیشگویی تولد فرزند

‍ پیشگویی تولد فرزند

در زمان جوانی حدود ۲۴ سالگی، دوستی داشتم به نام اصغر مهربانی که همسر سیده ای داشت. تقریباً ۱۲ سال بود که صاحب فرزند نمی شدند. یک روز داشتم از کنار خانه ام می گذشتم که دیدم او به اتفاق همسرش از منزل دعانویسی که در نزدیکی ما سکونت داشت و شخص بی تقوایی بود، بیرون آمد. چشمش که به من افتاد، خجالت کشید. از او پرسیدم: اینجا چه کار داشتی؟ گفت: چیز مهمی نیست. اصرار که کردم، با عصبانیت داد زد: «چه کار کنم، فرزند می خواهم! این همه نذر و نیاز کردم؛ ولی نتیجه نگرفتم. به ناچار، آمدم این جا!» با یک حال دلسوزانه به او گفتم: چرا این ماجرا را به من نگفتی؟ پاسخ داد: حالا که گفتم!
گفتم: «فردا صبح با خانمت حاضر شو؛ من هم به همراه مادر و خانمم آماده می شویم تا همگی برویم به زیارت امامزاده داوود؛ چون امروز هشتم ماه محرم است و فردا روز تاسوعا است. فردا برای حرکت خوب است.» با شنیدن این جمله، خیلی خوشحال شد.
فردای همان روز، برای زیارت حرکت کردیم. آن زمان به دلیل کوهستانی بودن مسیر امامزاده داوود، مردم از فرحزاد سوار بر چهارپا به سوی امامزاده می رفتند. با هر زحمت و مشقتی که بود، پیاده کوهها و دره ها را پشت سر گذاشتیم و به امامزاده رسیدیم.
پس از زیارت، در راه بازگشت، به دوستم گفتم: یک مطلبی را می خواهم بگویم، فقط قول بده که شک و تردید نداشته باشی! گفت: قول می دهم. گفتم: چند وقت دیگر، خدا فرزندی به شما عطا خواهد کرد!
یک ماه بعد به من گفت: مثل اینکه خبرهایی است. گفتم: مبارک است. فرزند اولش که به دنیا آمد، پسر بود؛ اسمش را گذاشت «داوود». همچنان فرزندان بعدی، یکی بعد از دیگری به دنیا آمدند؛ تا آنجا که بعد از شش هفت فرزند پسر و دختری که خداوند به آنها عنایت نمود، خانمش برای باردار نشدن، دارو مصرف می کرد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *