واگذار کردن ظالم به حضرت عباس(ع)

سال ۱۳۴۹، در کارخانه اطلس بافت شهر ری، واقعه ای شگفت انگیز رخ داد. سرپرست قسمتی که ما کار می کردیم، شخص بی بندوباری بود که با کمونیست ها نیز ارتباط بسیاری داشت. روزی مرتکب توهین به یکی از ائمه معصومین(ع) شد که من طاقت نیاوردم و با او درگیر شدم. دوستان و رفقای کمونیست او، همگی به من حمله ور شدند و من هم روی آن شخص افتاده بودم و به شدت با یکدیگر زدوخورد می کردیم؛ تا اینکه کارگران و مسئولان کارخانه آمدند و ما را از هم جدا کردند و مرا به همراه حدود بیست نفر، به کارگزینی کارخانه بردند؛ آنها از اینکه من به تنهایی جلوی آن همه ایستاده بودم، تعجب کرده بودند. به هر حال، بعد از حل و فصل قضیه و گرفتن تعهد از ما، به سر کارمان بازگشتیم.
چند لحظه بعد، یکی از خانم های کارگر که در قسمت ما کار می کرد، به من گفت: زمانی که دعوا می کردید، همکارت هم شما را می زد. من که آن لحظه در حال زدوخورد با سرپرست بخش مان بودم، نمی دیدم که چه کسانی مرا می زنند. ایشان که از دوستان آنها بود و من هم به واسطه اینکه همکارش بودم، با او رفاقت داشتم اصلاً توقع نداشتم که او مرا بزند. دستگاهی را که با آن کار می کردم، خاموش کردم و نزد او رفتم و گفتم: فلانی! شما که با من همکار هستید، شما دیگر چرا این کار را کردید؟ الآن اگر با تو درگیر شوم، همه می گویند مقصر من هستم. اما من تو را به حضرت عباس(ع) واگذار می کنم. وقتی این حرف را شنید و دید من با او دعوا نکردم، از خوشحالی در پوست خودش نمی گنجید و شروع به بوسیدن من کرد.
سپس، به سر کارم برگشتم؛ تا اینکه ساعت ۲ بعدازظهر، زنگ پایان کار به صدا در آمد و همه کارگران به خانه رفتند. آن همکارم نیز که به جای دعوا کردن، آن طور با او سخن گفته و او را به حضرت عباس(ع) واگذار کرده بودم، به خانه اش رفت. منزلشان جلوی مسجد بود و آن روز هم اتفاقاً مجلس ختم شخصی در مسجد برقرار بود و مداحان هم مشغول خواندن و سوگواری بودند. وقتی او به خانه رسید، طبق عادت همیشگی اش همراه غذا مشروب نوشید و همسرش را نیز به زور مجبور کرد که مشروب بخورد. لحظاتی بعد، هر دو مست و عریان با هیکلی درشت به داخل کوچه دویدند؛ در حالی که زنش از جلو می دوید و شوهرش هم به دنبال او بود و این گونه، با آن وضعیت زشت و زننده در خیابان افتان و خیزان مشغول دویدن بودند. جلوی مسجد، مردم به دنبال آنها دویده و ایشان را گرفتند و کتک مفصلی به آنان زدند. در این اثنا، یکی از آقایان مسجدی خطاب به دیگران فریاد زد: «لااقل آنها را بپوشانید.» سپس، آنها را تحویل کلانتری دادند. به گفته یکی از آشنایانی که آنجا سکونت داشت، تا مدتی در زندان دادگستری تهران به سر بردند؛ تا اینکه بعد از خوردن شلاق و دادن جریمه، از زندان آزاد شدند و او به سر کارش برگشت.