فروغ مهتاب

حکایتی از کتاب شگفتی های مهتاب: دلجویی آیت الله فیروزآبادی از بیماران

‍ دلجویی آیت الله فیروزآبادی از بیماران

در سن ۱۳ سالگی، به دلیل کار و کوشش زیاد روزانه، به خصوص کار کردن در حمام، پاهایم به رماتیسم سختی مبتلا شده و به شدت ورم کرده و مدتی مرا زمین گیر نموده بود؛ به طوری که در موقع حرکت، با دستهایم خودم را روی زمین می کشیدم؛ تا اینکه بعد از درمان های خانگی از قبیل: قرار دادن پاهایم زیر ماسه های داغ و یا زالو انداختن های زیاد برای خوردن خونهای کثیف پاهایم، پدرم من را به بیمارستان فیروزآبادی شهر ری برد و از آنجا که وضع مالی ما مناسب نبود و توان پرداخت هزینه درمان را نداشتیم، به دستور صاحب بیمارستان، حضرت آیتالله فیروزآبادی، بستری و تحت درمان و مداوا قرار گرفتم. حدود چهل روز درون بخش، در طبقه همکف و آخرین اتاق در آخرین تخت، بستری بودم.
از خاطرات به یاد ماندنی آن دوران، این است که حاج آقای فیروزآبادی طبق عادت همیشگی با عصایی در دست، هر روز با وجود کهولت سنّی که داشت، هنگام عصر از منزل خویش که در گوشه حیاط بیمارستان بود، برای سرکشی و دلجویی از بیماران به بیمارستان می آمد و ضمن عیادت از مریض ها و سؤال از ایشان درباره رضایت از وضعیت بیمارستان، آنها را دعا می نمود. ایشان از اتاقهای طبقه بالا در بخش بستری بیمارستان شروع می کرد و در حالی که چندین پزشک و پرستار، وی را همراهی می نمودند، ملاقاتش را تا نزدیک اذان مغرب ادامه می داد و در نهایت، به آخرین اتاق و آخرین تخت که من بستری بودم، می رسید. دست راستش را بر سر من می کشید و مرا دعا می کرد و در حالی که از همه خداحافظی می نمود، پای مبارکش را بر گوشه تخت من می گذاشت و بالا می رفت و آنگاه با لبخندی محبت آمیز که توأم با دعا بود، به تنهایی از پنجره اتاق به سمت منزل خویش برای نماز می رفت. سپس، همراهان ایشان نیز از همانجا به سر کارهایشان برمی گشتند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *