فروغ مهتاب

حکایتی از کتاب شگفتی های مهتاب: دست تقدیر خدای رحمان

دست تقدیر خدای رحمان

زندگی این حقیر از بدو تولد تا پایان دوران جوانی، همواره با مشکلات مالی و محرومیت های بسیاری عجین بوده است؛ اما با وجود آن همه سختی ها، لحظه ای از تلاش و کوشش برای طی نمودن پله های ترقی فروگذار نبودم. آن زمان، روز به روز، مشکلات و فقر و تهیدستی در زندگانی ام بیشتر می شد و در فاصله سالهای ۱۳۵۴ تا ۱۳۵۶ وخیم تر و بدتر از قبل گردید.
در این مجال، به برخی از وقایع و خاطرات پُرمشقت آن دوران اشاره می کنم. از جمله، در سحرگاه یکی از روزهای پاییزی سال ۱۳۵۴ در عالم خواب مشاهده کردم که هنگام غروب آفتاب با پای برهنه خون آلود و لباس های کهنه و نامناسب، اما با اراده خیلی قوی و اندامی چالاک، بر فراز رشته کوهها و قله های گوناگون که انتهایش به سختی دیده می شد، با سرعت هر چه بیشتر می دویدم و با وجود احساس خستگی و کوفتگی بسیار، چون در دور دستها روزنه نجاتی می دیدم، استوار و امیدوار همچنان بدون اختیار این مسیر را با دشواری می پیمودم. در همین وضعیت بودم که از آن رؤیا بیدار شدم. البته ناگفته نماند، در آن ایام که مشکلات زیادی بر سر راه من بود، مشابه چنین خوابی بارها برایم تکرار شد.
آن زمان که در محله «پل سیمان» شهر ری به سر می بردم، تأمین مخارج همسر و چهار فرزند خردسالم و نگهداری و سرپرستی از مادر و دو برادر کوچکترم، چنان مرا در تنگنای معیشتی قرار داده بود که دیگر قادر نبودم در خانه های استیجاری بمانم؛ تا جایی که به خاطر تعداد زیاد اهل و عیال، هیچ صاحب خانه ای حاضر نمی شد خانه اش را به ما اجاره دهد و دائم خانه به دوش بودیم؛ به طوری که از سر ناچاری و نداری، تصمیم گرفتم به سراغ یکی از آشنایان که از افراد سرشناس قبرستان ابن بابویه بود، بروم و از او بخواهم که مشکلم را حل نماید؛ علیرغم اینکه در دل، ناراضی بودم و با موقعیت ورزشی و هنری ای که داشتم، می بایست غرور جوانی ام را زیر پا می گذاشتم، اما چون تمام درها به رویم بسته بود، راه دیگری به نظرم نمی رسید. عاقبت خودم را راضی کردم و به دیدار او رفتم. وقتی او را دیدم، گفتم: فلانی می توانی کاری برای ما انجام دهی تا من و خانواده ام از سرگردانی و بی خانمانی نجات پیدا کنیم؟ گفت: در خدمتگزاری حاضرم. هر چه شما بفرمایید، با کمال میل انجام می دهم. شما پیش ما خیلی احترام دارید. گفتم: چون شما در قبرستان ابن بابویه با صاحبان مقابرِ خانوادگی آشنا هستید، می خواستم تقاضا کنم که با آنها صحبت کنید تا رضایت دهند ما به یکی از این مقبره ها نقل مکان نموده و در آنجا ساکن شویم و به جای کرایه ماهیانه، به مقبره آنها رسیدگی کنیم.
او با شنیدن این پیشنهاد عجیب من، گمان کرد دارم سر به سرش می گذارم. رو به من کرد و با خنده گفت: شوخی می کنی؟ گفتم: نه، اتفاقاً خیلی هم جدی می گویم. لحظه ای به فکر فرو رفت و بعد با ناراحتی گفت: از اینکه شخص آبرومند و ورزشکار و هنرمند سرشناسی مثل شما، به این مشکل دچار شده و چنین تقاضایی از من دارد، خیلی متأسفم؛ ولی به روی چشم. شما یکی دو هفته به من مهلت بدهید تا هر کاری از دستم بر می آید، برایتان انجام دهم.
من که پیش خودم، گمان می کردم، با کمک آن شخص، مشکل مسکن ما حل خواهد شد و دیگر از مستأجری و خانه به دوشی نجات پیدا می کنیم و راحت می شویم، بسیار خوشحال بودم که از این پس، خانواده ام فضای آزادتری برای زندگی دارند. اما گویی روزگار، سر سازگاری با من نداشت. پس از گذشت چند روز، وقتی او را دیدم، با شرمندگی و چهره ای ناراحت رو به من کرد و گفت: آقای قمری! ببخشید، نتوانستم در قبرستان ابن بابویه جایی برای سکونت شما فراهم کنم. خیلی خیلی معذرت می خواهم. با هر یک از صاحبان مقبره ها که صحبت کردم، پیشنهاد مرا نپذیرفتند و علیرغم اصرار زیاد من، با درخواست شما موافقت نکردند.
بدین ترتیب، پس از آنکه دوستم جواب ناامیدکننده ای در مورد زندگی در مقبره های آن قبرستان به من داد، از او نیز مأیوس گشتم؛ ولی پیش خودم متوجه شدم از خدای رحمان بعید است که این همه رنج و سختی را بر این عبد ضعیف روا بدارد؛ حتماً در ورای این همه مشکلات و ناملایمات، حکمتی نهفته است که خدای رحمان خود بهتر میداند و شاید آن روزنه ای که در انتهای رشته کوه ها بارها در عالم رؤیا دیدم، راه نجات و آزادی من باشد که خداوند در تقدیر من نوشته است.

رفته رفته فشار مشکلات رو به فزونی نهاد و کار به جایی رسید که من دیگر چاره ای جز کوچ کردن از پل سیمان شهر ری و رفتن به شهرستان ورامین نداشتم؛ با وجود اینکه بسیاری از اقوام و بستگان من در ورامین ساکن بودند، اما به جهت رفتارهای زشت و نامناسب بعضی از آنها مثل: قومیت گرایی، زد و خوردهای طایفه ای و بی محبتی هایی که از برخی مردم ورامین دیده بودم، نسبت به این شهر متنفر و بدبین شده و هرگز دوست نداشتم بروم و در آنجا زندگی کنم؛ ولی خداوند رحمان پس از امتحان این حقیر در فراز و نشیب های گوناگون، مرا برای خود اختیار نمود و به اراده جبروتی ¬اش شرایطی را برایم مقدر ساخت که علیرغم میل باطنی و با وجود تنفر شدید نسبت به این شهر، مجبور شدم بدون اختیار به شهرستان ورامین مهاجرت کنم تا آنچه خواست و اراده رحمانی است، در مورد من تحقق یابد.
بنابراین، در سال ۱۳۵۶ پس از نقل مکان به شهرستان ورامین، بابی از عالم نورانیت و معنویت به روی من گشوده شد و زمینه ورود به وادی مقدس ولایت برایم فراهم گردید. از این رو، در سال ۱۳۵۸ پس از طلوع خورشید فروزان انقلاب اسلامی توسط حضرت امام خمینی(ره)، به طور معجزه ¬آسا توفیق تشرف به مدینه منوره و مکه معظمه نصیبم گشت و خداوند رحمان این استطاعت و توانایی را به این حقیر بخشید تا پس از پاک شدن در حرم امن الهی طیّ آیین عبادی حج تمتع، شایستگی عشق و صبر در طریق ولایت رحمانی را بیابم.
همچنین برای اینکه در مسیر رشد و کمال معنوی و روحانی دچار ضعف و سستی نشوم، خدای رحمان در سال ۱۳۶۲ش سفر به سرزمین های سوریه و لبنان را به من کرامت نمود تا ضمن چهار ماه خدمت تبلیغی ـ هنری، همچون فولاد، آبدیده و مستحکم گردم؛ چرا که دوری از وطن و قرار گرفتن در مناطق پُرمخاطره جنگی و مواجهه با حملات پی در پی و موشک باران هواپیماهای آمریکا، فرانسه و اسرائیل و مشکلات عدیده دیگر، همگی بر تجارب و صبر و استقامت من می افزود.
پس از بازگشت از سوریه و لبنان نیز به مدت سه سال، یعنی تا سال ۱۳۶۵ همچون گذشته، به برگزاری مداوم جلسه قرآن و دعا و تربیت نوجوانان و جوانان همت گماشتم؛ تا اینکه در خردادماه آن سال، در سن ۴۷ سالگی، به کرامت و تفضل خدای رحمان به محضر مبارک مربی معنوی خود راه یافتم. بعدها متوجه این حقیقت شدم که از بدو تولد (خرداد ۱۳۱۸ش) تا آن زمان، در فراز و نشیب های دشوار زندگی و لحظات بحرانی که تحمل آن در شرایط سخت آن روزگار برای یک فرد معمولی و پایبند به دستورات دینی ناممکن می¬ نماید، تحت حمایتهای روحانی آن پیر روشن ضمیر که نوید تولد مرا به مادرم داده بود، قرار داشتم و از این زمان (خرداد ۱۳۶۵ش) نیز تحت ولایت روح قدسی مربی رحمانی ام قرار گرفتم و در پرتو اذکار الهی و سیر و سلوک معنوی در محضر آن ولیّ خدا، جلسه قرآن و دعایم رنگ و بویی دیگر به خود گرفت و آرام آرام از مرتبه عقل و علم به جایگاه عشق و معرفت متحول شد و همزمان نام جلسه ام از «هیئت چهارده معصوم(ع)» به «فروغ محفل روح الله» تغییر نام یافت.
اکنون که سال¬ ها از آن وقایع می ¬گذرد، به توفیق ربوبی، با وجود مشکلات و مصائب فراوان، مدت ¬ها است که در مسیر کمال به همان راه و روش ولایی سلوک مینمایم و اینک که ۷۵ سال دارم، خدای رحمان را بسیار شاکرم که عظیم ترین تفضل و کرامتش را نصیب این حقیر نمود و بارش باران حقایق و تابش انوار معارفش، صحرای دل و جانم را فراگرفته و امید میرود که این حقایق و معارف در سرزمین دلهای پاک و شایسته و نیازمند جاری گردد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *