فروغ مهتاب

حکایتی از کتاب شگفتی های مهتاب: در همسایگی آقای فیروزآبادی

‍ در همسایگی آقای فیروزآبادی

حدود سال ۱۳۳۰ ایام نونهالی که ساکن شهر ری بودیم، در باغی زندگی می کردیم که مالک آن، صاحب کارخانه آرد ایران بود و نگهداری از آن را به پدرم سپرده بود. این باغ، در سمت چپ و همسایگی بیمارستان فیروزآبادی و منزل واقف آن، سید بزرگوار حضرت آیتالله فیروزآبادی قرار داشت. فصل تابستان که می شد، عصرها ساعت پنج و شش، من به اتفاق برادر کوچک ترم، ایوب و یکی دو نفر از هم بازی هایم، از دیوار کوتاه بین باغ و منزل آن سید بزرگوار بالا رفته، وارد حیاط شده و از درخت های منزلشان توت می خوردیم و بعد از خوردن توت، جلوی خانه ایشان می رفتیم و چون می دانستیم که آقا معمولاً در آن ساعت، مشغول خواندن قرآن است، پس از سلام کردن، همان جا جلوی درب می ایستادیم و ایشان را تماشا می کردیم. آقای فیروزآبادی که می دانستند ما برای چه منظوری آمده ایم، پس از جواب سلام، از جا بلند می شدند و به سوی طاقچه اتاقشان می رفتند و چند خوراکی و مقداری پول با خود برای ما می آوردند و به هر کدام از ما، نفری ده شاهی می دادند و می فرمودند: «بچه ها! از دیوار نیایید توی منزل؛ ممکن است بیفتید و پاهایتان بشکند، از درب حیاط وارد شوید.»
اما از آنجا که درب منزل ایشان از داخل بیمارستان باز می شد و راهمان دور می شد و از طرفی، نگهبان به ما اجازه ورود نمی داد، مجبور بودیم که از روی دیوار که نزدیکتر بود، وارد منزل آقا بشویم و این، کار همیشگی ما در فصل تابستان بود. هیچگاه به یاد ندارم که ایشان به خاطر این حرکت زشتمان، به ما ترشرویی یا دعوا کرده باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *