فروغ مهتاب

حکایتی از کتاب شگفتی های مهتاب: درمان روماتیسم توسط گوسفند

‍ درمان روماتیسم توسط گوسفند

در نوجوانی، سالها از بیماری روماتیسم پاهایم رنج می بردم و به طور مداوم تحت درمان و نظر پزشک قرار داشتم؛ ولی هیچگاه علائم بهبودی را در پاهایم نمی دیدم؛ تا اینکه ماجرایی برایم رخ داد. در سن ۱۴ سالگی که در اثر فقر از شهر ری به روستای عبدالله آباد نقل مکان کرده و در آنجا زندگی می کردیم، روزی با وجود پادرد شدید لنگان لنگان گوسفندان را برای چَرا به بیابان بردم. همراه گله، قوچی بسیار بزرگ و نیرومند با شاخه ای قوی بود که من هیچگاه از آن نمی ترسیدم. آن روز صبح از اول حرکتمان به سوی چراگاه، حس می کردم آن قوچ مثل همیشه نیست و نگاهش به من، طور دیگری است. نزدیکی های ظهر، گوسفندها را به جایگاه همیشگی شان برای استراحت بردم. آنجا جایگاه جنگلی بسیار مناسبی بود که آب فراوانی هم برای گوسفندان وجود داشت. گوسفندان برای استراحت پخش شدند و من که از درد روماتیسم پاهایم رنج می بردم، چوب دستی ام را به زمین تکیه دادم و سرم را روی آن گذاشتم. در همین حالِ ایستاده بودم که ناگهان ضربه شدیدی به پشتم اصابت نمود که تصور کردم کسی با بیل مرا محکم زده است. در اثر این ضربه، بی اختیار با سرعت در سراشیبی به پایین رفتم؛ به طوری که زانوی پای چپم به درخت کهنسالی برخورد کرد و به زمین پرت شدم و بی هوش گشتم. بعد از مدت کمی، به هوش آمدم و چون هنوز بدنم گرم بود، درد زیادی احساس نمی کردم و نمی دانستم که زانویم شکسته است. به سختی بلند شدم تا ببینم چه کسی مرا با بیل زده است. به هر طرف نگاه انداختم، هیچ کس را ندیدم. پیش خودم گفتم: نکند کار قوچ باشد. به اطراف نگاه کردم تا قوچ را پیدا کنم. دیدم لا به لای گله رفته و به من خیره شده است. از نگاه کردن های عجیب صبح و مخفی شدن الآنش پشت گوسفندان، متوجه شدم که کار همان قوچ است. با خود فکر می کردم که این دیگر چه مصیبتی بود؟ پاهایم که درد می کرد، شکستگی پا و درد کمر هم به آن اضافه شد. با چوبی که در دست داشتم، به سختی روی پاهایم ایستادم و کمکم خودم را به قوچ رساندم. با کاری که کرده بود، سعی داشت از من فرار کند؛ ولی در وسط گوسفندها راهی برای فرار نداشت. من هم برای اینکه دوباره مرا نزند، دست و پایش را به صورت ضرب دری محکم بستم. خیالم راحت شد که دیگر نمی تواند مرا بزند. آن روز تا ساعت پنج بعدازظهر آنجا ماندم و از درد شکستگی پا و درد کمرم، به شدت رنج می بردم. بالأخره، آهسته آهسته به کمک چوب دستی ام بلند شدم و به سختی گوسفندان را به سمت آبادی آوردم. قضیه را برای پدر و مادرم تعریف کردم و به سفارش آنها، چند وقتی هم به دنبال گله نرفتم. پدرم هم دیگر از کار رعیتی خسته شده بود، به دلیل وجود برخی مشکلات و برای یافتن شغل، از روستا به شهر ری کوچ کردیم. در شهر ری به خاطر دردهای ناشی از شکستگی پایم، مدتی استراحت کردم تا اینکه رفته رفته بهبود یافتم و کاملاً دردها از بدن من خارج شد؛ تا جایی که با بهبودی کامل در سن ۱۶ سالگی وارد ورزش کشتی شدم.
سالها گذشت و من در حین ورزش کشتی، به هنر نقاشی نیز روی آوردم و در مغازه ام شروع به کار هنری نمودم. در همین دوران، با دکتری که در نزدیکی مغازه ام مطب داشت، آشنا شدم. روزی، جریان بیماری روماتیسم و ضربه زدن آن قوچ را برایش تعریف کردم و گفتم: پس از آن ماجرا، کاملاً خوب شده ام. از دکتر پرسیدم: خوب شدن من به خاطر چیست؟ دکتر خنده ای کرد و گفت: شفای شما به خاطر همان ضربه قوچ بوده که باعث شده زانوی شما بشکند؛ چرا که درد روماتیسم در استخوان قرار می گیرد و با شکسته شدن پای شما، درد روماتیسم به همراه درد شکستگی، هر دو با هم از بدن شما خارج شده و بحمدالله خوب شده اید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *