فروغ مهتاب

حکایتی از کتاب شگفتی های مهتاب: ایوب، کودک دو ساله بر روی آب

‍ ایوب، کودک دوساله بر روی آب

این حقیر، زمانی که بیش از هفت سال نداشتم، در قلعه روستای محمودآباد، نزدیکی روستای شریف آباد (محل فعلی فرودگاه بین المللی امام خمینی(ره)) همراه والدینم زندگی می کردیم. در وسط این قلعه، حوض آب بزرگ و عمیقی وجود داشت که اهالی محمودآباد در مواقع بی آبی از آن برای خود و حیواناتشان استفاده می کردند. یک روز بعدازظهر که هیچکس در قلعه نبود، من و برادرم ایوب که حدود دو سال سن داشت، در نزدیک حوض آب سرگرم بازی بودیم و مادرم نیز کمی دورتر در کنار تنور مشغول پختن نان بود. ناگهان صدای افتادن چیزی در آب به گوشم خورد. سرم را بالا آوردم و به حوض نگاه کردم. دیدم که ایوب داخل حوض آب افتاده است.
فریادزنان مادرم را صدا زدم. نمی دانستم چه­کار باید بکنم. با عجله به طرف مادرم دویدم و به او گفتم: ایوب داخل حوض افتاده! مادرم با شنیدن این کلام، در حالی که با صدای بلند فریاد می زد «یا حسین»، از سر تنور بلند شد و به اتفاق هم دوان دوان خودمان را به کنار حوض رساندیم که در کمال تعجب دیدیم ایوب به پشت روی آب خوابیده و به صورت شناور مشغول بازی است. از آنجا که عمق حوض زیاد بود، مادرم به ناچار با دست به طرف او آب می پاشید تا به لبه دیگر حوض نزدیک شود؛ اما بچه کمکم به وسط حوض رسید و دسترسی به او سخت تر شد.
مادرم ناگهان از کنار حوض با سرعت به سمتی دوید و بعد از لحظاتی، با یک چهارشاخ که گندم را با آن باد می دهند، به کنار حوض برگشت و با آن به سمت بچه آب پاشید و زمانی که بچه به لبه دیگر حوض نزدیک شد، چهار شاخ را زیر او برد و ایوب را از آب بیرون آورد؛ در حالی که بچه ساکت و آرام بود و هنوز سینه اش خشک بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *