فروغ مهتاب

حکایتی از کتاب رویاها و تعبیرها: من آیینه ام

‍ من آیینه ام

شخص کامل مردی که به واسطه شغلش بسیار سرشناس و معروف بود، روزی نزد من آمد، با حالتی نگران لحظاتی به من نگاه کرد و سپس، با تأسف و بدون مقدمه گفت: جناب آقای قمری! ما به شما خیلی نیاز داریم. شما باید سال های سال زنده بمانید و به مردم خدمت کنید و راهنمای آنها باشید. به او گفتم: چه شده؟ مگر من قرار است بمیرم؟ گفت: خب، بله دیگه. گفتم: خواب دیده اید؟ گفت: بله. از او پرسیدم: چه خوابی دیده اید؟
پاسخ داد: «حدود بیست دقیقه مانده به اذان صبح خواب دیدم که شما از دنیا رفته اید.» در تعبیر خوابش به او گفتم: سریع برو صدقه بده. گفت: شما باید صدقه بدهید؛ نه من. گفتم: با من بحث نکن بروید صدقه بدهید؛ چون من برای شما آیینه بودم. در آیینه من شما یکی از نزدیک ترین خودتان را به صورت من دیده اید و خوابتان مربوط به او می باشد.
بعد از شنیدن تعبیر خواب، با حالت انکار، لبخند تمسخرآمیزی زد و از پیش من رفت. سه هفته بعد، یکی از فرزندان پسری او از دنیا رفت. اندوه و ناراحتی بسیاری برایش به وجود آورد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *