فروغ مهتاب

حکایتی از کتاب رویاها و تعبیرها: خانم نابینا

‍ خانم نابینا

در یکی از روزهای پاییز سال ۱۳۶۵، در منزل آقایی که خانمش نابینا بود، مشغول نقاشی منظره بودم. هنگام ظهر سر سفره غذا آن خانم نابینا به من گفت: استاد! من در مورد تعبیر خواب، تعریف شما را خیلی شنیده ام. از شما می خواهم لطف کنید و خوابی را که دیده ام، تعبیر کنید. در خواب دیدم سر زانوهایم، دو چشم قرار دارد. پرسیدم: چه ساعتی خواب دیده اید؟ پاسخ داد: فکر می کنم، دو سه ساعت مانده به اذان صبح. گفتم: آیا این خواب را حدود چهارده سال قبل که چشم هایتان ضعیف بود، دیده اید؟! گفت: درست است. ادامه دادم: دکترها هم شما را نسبت به درمان ضعف بینایی چشم هایتان ناامید کرده بودند. جواب داد: بله، همین طور است. من برای چشم هایم زیاد به چشم پزشک مراجعه می کردم؛ اما نتیجه ای نمی گرفتم و با وجود آنکه دکترها مرا به صبر و امیدواری دعوت می کردند، ولی یأس و ناامیدی در چهره و رفتارشان دیده می شد. و چون در آن زمان، استاد ویولن بودم و شاگردهای بسیاری داشتم، از این بابت خیلی نگران شدم.
در تعبیر خوابش گفتم: خداوند، بخشنده و مهربان است و با این رؤیا به شما نشان داده که اگر دو چشم سر از شما گرفته می شود، در عوض، دارای دو چشم باطنی می شوید؛ همان طورکه چند ساعت پیش در کمال شگفتی دیدم، وقتی فرزندتان بیرون از خانه با بچه های کوچه دعوایش شده بود و با صدای بلند از شما کمک خواست، با مهارت و سرعت زیاد از راهروی طولانی خانه بیرون رفتید و هیچ اتفاقی هم برایتان نیفتاد؛ درحالیکه اگر من بودم، ممکن بود به در و دیوار بخورم و به زمین بیفتم. انسان نابینا بیش از هر چیز، به پاهایش نیازمند است که برای او حکم دو چشمش را دارد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *