در قيامت، صورت‌هاي رحماني از ابرار و صورت‌هاي رحيمي از مقربان مي‌باشد.
گالری تصاویر

اشك آسمان

يكي از بزرگترين روش رسولان و اولياي حق و مردان الهي (ع) در تبليغ حقايق توحيدي و هدايت انسانها، بالا بردن ميزان شناخت و معرفت و بصيرت آنها مي‌باشد. به همين خاطر هيچگاه در قدم نخست دست به سوي معجزات و كرامات نبرده، خود نيز از انجام آن تا حد ممكن اِبا داشته‌اند. و



. ولي اگر راهي جز ابراز كرامت باقي نماند، به بهترين وجه به اجراي آن مبادرت مي‌ورزند تا شايد زنگار ماديت و غفلت از دلهاي شكاكان زدوده شده و به صراط مستقيم الهي هدايت يابند. اما متأسفانه چه اندك هستند آنهايي كه از اين كرامات درس عبرت مي‌گيرند و دست از شك و لجاجت برمي‌دارند.
واقعه‌اي كه در زير مي‌خوانيد جرياني است كه نگارنده خود شاهد آن بوده است و سعي خواهم نمود تا در نقل آن كمال صداقت و حقيقت را رعايت نمايم.
در غروب يكي از روزهاي تابستاني، هوا، نسبتا خنك و نسيمي بسيار آرام در حال وزيدن بود. اما در اين هواي مطبوع درون جواني بيست و چند ساله افكار و انديشه‌هايي در حال جولان بود كه درونش را به هيجان و گرمي مي‌كشاند و او را بي‌تاب مي‌ساخت. ناگهان در مقابل خانه جهانديده‌اي دانا قدمهايش از حركت باز ايستاد. او به خوبي مي‌دانست كه هيچ‌كس جز او توان برآورده ساختن خواسته‌اش را ندارد. لحظه‌اي بعد در خانه را به صدا درآورد. وقتي از آن حضرت (جناب استاد قمري) درخواست كرد تا لحظاتي چند از وقت گرانبهايش را در اختيار او بگذارند، يقين داشت كه جواب رد نخواهد شنيد.
مدتي بعد به اتفاق آن عزيز، به سوي بياباني كه در آن نزديكي قرار دارد، حركت كردند. لحظاتي بعد به بيابان رسيدند. بياباني كه هر ساله نظاره‌گر كراماتي الهي و شنواي معارفي عميق از آن صحرا دل صاحبدل بوده و مي‌باشد. آن نوجوان اندك اندك خواسته خويش را چنين ابراز نمود كه «آقا اگر امكان دارد، لطف كنيد براي اينكه قلبم نسبت به شما مطمئن گردد، كرامتي نشان بدهيد تا ان‌شاءالله در زمره شاگردان شما درآيم».
حضرت استاد پس از شنيدن اين سخنان سري تكان داده و بسيار متواضعانه فرمودند: «بنده اهل كرامت نيستم. انسان اگر واقعا بخواهد هدايت شود بايستي شناخت پيدا كند. زيرا در زمان انبيا و اوليا (عليهم السلام اجمعين) بسياري از مردم طالب كرامت و معجزه بودند تا در سايه اين امور به رسولان الهي ايمان بياورند. ولي ما مي‌بينيم كه بيشتر آنها نه تنها كرامت آن بزرگواران را جادو و سحر مي‌پنداشتند بلكه در نهايت نيز عناد و لجاجت مي‌ورزيدند و هر دم بر تيرگي‌شان افزوده مي‌گشت...». اما آن جوان كه جز به رؤيت كرامت راضي نمي‌گشت، بر خواسته خويش اصرار مي‌نمود.
پس از اتمام اين صحبتها آنها به كنار جوي آب در انتهاي بيابان رسيده بودند، پس از آنكه حضرت استاد بر لب جوي جلوس فرمودند، او نيز روبروي ايشان نشست. اندكي بعد استاد رو به جوان كرده و فرمودند: «اگر شما كرامت مي‌خواهيد، در همين جلسه معنوي و علمي (فروغ محفل روح الله) كه چند سال است برقرار شده بيانديشيد. برويد از اعضاي اين محفل الهي بپرسيد كه تاكنون چه كراماتي را به چشم خود ديده‌اند...».
سپس حضرتش خود به بيان برخي از اتفاقات معنوي جلسه خويش پرداختند. آخرين واقعه‌اي كه ايشان بدان اشاره كردند، جريان سميه ـ كه قبلا بيان گرديد ـ بود. حكايتي كه نوش دل را به سوز و درد مبدل مي‌نمود و قلب هر شنونده‌اي را متأثر و ديده هركسي را مملوّ از اشك مي‌ساخت.
وقتي ايشان شروع به ذكر حكايت سميه نمودند، آسمان آفتابي بود و هيچگونه ابري هم در آسمان ديده نمي‌شد. با شروع صحبت استاد پيرامون سميه ناگهان قطرات درشت باران شروع به باريدن گرفت!!. سوز اين جريان سوزناك، آسمان را به گريه واداشت و كشش آن كلام روحاني و برخاسته از صفاي جان، دل آسمان را متأثر ساخت و اشك از گونه آسمان سرازير شد. عجيب‌تر آنكه وقتي حضرت ايشان واقعه سميه را قطع مي‌فرمودند تا به ذكر چند موعظه مشغول شوند، باران نيز قطع مي‌گرديد و هرگاه ايشان دوباره به ادامه جريان مي‌پرداختند، باران شروع به ريزش مي‌كرد. اين مسأله سه تا چهار مرتبه اتفاق افتاد.
آن جوان كه از ديدن اين كرامت معنوي و واقعه روحاني روحش متحول شده بود، با اشك آسمان همراه گشت و سيمايش با آب باران و اشك چشم تر شد. پس از اين به آرامي بارقه‌هاي اطمينان و اعتقاد در قلبش تجلي كرد و دلش با آن همه صحبتهاي معنوي آرام گرفت و ديدگانش به رؤيت پرتوي از گنجينه كرامات حضرت ايشان روشن شد.
پس از دقايقي چند كه ايشان به موعظه و نصيحت مشغول بودند، برخاسته و قصد منزل نمدند. در ميان راه، استاد به منظور نتيجه‌گيري از صحبتهايشان به آن جوان فرمودند: « آيا پس از ديدند اين كرامت و با شنيدن اين همه صحبت معنوي قلبتان آرام گرفت و مطمئن شديد؟...». حضرتش در بيان همن سخنان بود كه بلندگوي مسجد محل، همزمان آيات ذيل را پخش نمود، آياتي كه تا ژرفاي روح نفوذ مي‌كرد و انقلابي دروني ايجاد مي‌نمود. قاري شهير جهان، منشاوي با صوت دلنشين و حزين خود آيات آخر سوره فجر را اينچنين تلاوت مي‌كرد: «يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ إِرْجِعي إِلي رَبِّكَ راضِيَةً مَرْضِيَّةً؛ اي نفس مطمئنه بازگرد درحالي‌كه راضي و خشنود هستي».
پس از اندك زماني سخنان استاد بي‌اختيار در مورد پيامبر اكرم (ص) و اينكه وجود ايشان موجب ايمني شهر مكه بوده است و چه خدماتي را بر جاي نهاده است و... تغيير يافت و اين امر با تلاوت آيات ابتدايي سوره شريف بلد قرين شد: «لا اُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ؛ قسم نمي‌خورم به اين شهر (مكه) درحالي‌كه تو در آن سكني گزيده‌اي». در اين موقع استاد خطاب به آن جوان فرمودند: «اين جلسه نيز كه شما آرزوي آن را داريد تا از اعضاي آن شويد اين‌گونه است. يعني اميدوارم كه وجودش براي منطقه و به مدد حضرت دوست در ابعاد معنوي و روحي در طيفي وسيعتر مايه امن و بركت براي انقلاب و جامعه انساني باشد. شما خود، آثارش را مشاده كرده‌ايد كه چه فعاليتهاي علمي و معنوي از خود برجاي مي‌‌نهد...».
در انتهاي سخنان جناب استاد كه به جلوي در منزلشان رسيده بودند، بانگ اذان مغرب اين‌گونه برخاست: «اَللهُ اَكْبَر... أَشْهَدُ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا الله... أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ الله... أَشْهَدُ أَنَّ عَلِيّاً وَلِيُّ الله...».
بعد از اين همه صحبتهاي معنوي و مشاهده آن كرامات بزرگ انتظار مي‌رفت آن جوان شهادت به صداقت و راستي آن استاد همام دهد و گام در مسير صحيح كسب حقايق بنهد. ولي متأسفانه همانطور كه جناب استاد در ابتداي سخنانشان بدان اشارت فرمودند با ديدن آن همه كرامات و كلمات دلنشين، تعلقات و تعصبات و شك و ترديد رهزن راهش گرديد و عمل هاديان بر حق الهي را همچون ديگران پنداشت:
كار پاكان را قياس از خود مگير گرچه باشد در نوشتن شير، شير
هـمسـري با اوليــا برداشتــند اوليـا را همچـو خـــود پنداشتـنــد
برگرفته از كتاب سجده رمز خلاقيت عشق (نويسنده: علي نعيم‌الدّين خاني)



  پرینت

ولايت، خال لب رسالت است كه توسط معرفت رؤيت مي‌گردد.

پايگاه اطلاع رساني فروغ مهتاب

ارائه دهنده آثار علمي معنوي استاد يعقوب قمري شريف آبادي