پایگاه اطلاع رسانی

عارف صاحبدل، هنرمند و نویسنده فرزانه استاد یعقوب قمری شریف آبادی

به سایت فروغ مهتاب خوش آمدید

خاطرات استاد یعقوب قمری شریف آبادی

يادگار ماندگار


يادگار ماندگار از فعاليتهاي خالصانه جناب استاد در زمان انقلاب اسلامي داير نمودن كلاس آموزش قرآن براي نوجوانان بوده است كه در منزل خويش آن را برقرار مي‌نمودند و در اين راه نهايت درايت و همت و خلوص خويش را به كار مي‌گرفتند. در يكي از جلسات كه ايشان مشغول تعليم نوجوانان بودند، پيرمردي نوراني با گامهايي آرام وارد مجلس شد و در كناري نشست و پس از آنكه جلسه به اتمام رسيد، شروع به صحبت نمود و بعد از تقدير و تشكر از حضرت استاد، چنين دعا فرمود كه «آقاي قمري كه نوجوانها را زير سايه قرآن تعليم و تربيت مي‌كنند إن‌شاء‌الله مزدشان را خواهند گرفت». اين پيرمرد روشندل كه هم داراي صفاي ظاهر بودند و هم از صفاي باطن حظي وافر داشتند به «حاج آقا صفا» معروف بودند و جزء بزرگان اهل دل و از عارفان اهل حال به شمار مي‌رفتند كه بواسطه يكي از دوستان خود به جلسه قرآن جناب استاد راه يافته بودند. از اينرو پس از آشنايي و برخوردهايي كه بين حضرت استاد و آن پير بزرگوار صورت گرفت، ميانشان ارادت و محبت عجيبي ايجاد گرديد. يك ماه پس از اين جريان حضرت استاد به اتفاق يكي از دوستان خويش دو مرتبه، در طي دو هفته به منزل حاج آقا صفا در تهران رفتند تا با ايشان نشستي روحاني و معنوي داشته باشند. اما هر دو بار ايشان تشريف نداشتند تا اينكه...


 هفته سوم به همراه همان دوست قبلي به منزل حاج آقا صفا رجوع كردند و پس از به صدا درآوردن در منزل، پسر ايشان در را باز كرد و استاد رو به پسر كرده، فرمودند: «خدمت پدرتان بگوييد قمري هستم. از ورامين آمده‌ايم تا آقا را زيارت كنيم».
پس از زماني كوتاه پسر ايشان بازگشت و اظهار داشت: «پدرم شما را نمي‌پذيرد». دوست حضرت استاد كه براي سومين بار به منزل ايشان آمده بود، عصباني شده و لب به اعتراض گشود. استاد، دوست خويش را به سكوت كردن توصيه نمودند و هنگامي كه او از علت جويا شد، در پاسخ چنين فرمودند: «چون شما در وادي عرفان نيستند، از اين واقعه چيزي نمي‌دانيد. آخرِ همين كوچه كه برسيم ما را صدا خواهد كرد»! لذا به اتفاق هم برگشتند. هنوز از كوچه خارج نشده بودند كه پسر حاج آقا صفا صدا زد: «آقا شما را پذيرفتند تشريف بياوريد». دوست استاد كه از اين ماجرا در شگفت مانده بود، به همراه حضرت ايشان وارد منزل حاج آقا صفا شدند. منزلي كه در نهايت بي‌آلايشي و سادگي خبر از اوج معنويت داشت. وقتي حاج آقا صفا جناب استاد را ديد لبخندي بر لبانش نمايان شد و پس از احوالپرسي و اظهار لطف خطاب به استاد فرمود: «زير پهلويم را بگيريد و مرا به طرف كتابخانه‌ام ببريد». حضرت استاد نيز زير بغل ايشان را گرفته، به طرف كتابخانه‌شان بردند. حاج آقا صفا كه 70 سال از عمر شريفشان مي‌گذشت با دستان لرزان اما كيمياگر خوش دست به سوي قفسه كتاب برده و دو جلد كتاب به نامهاي «اسرارنامه عطار نيشابوري (ره)» و «سرالصلوة ملا محسن فيض كاشاني (ره)» را بيرون كشيده، هر دو كتاب را كه از جمله مهمترين كتب عرفاني و معنوي به شمار مي‌رود، به جناب استاد هريه نمود. گويا اين نخستين نمود پاداشي بود كه ايشان در اولين برخورد خود با استاد، برايشان دعا فرمودند. بعد از آن نيز به دوست حضرت استاد، حواله يك گوني برنج را هديه دادند تا از مغازه برنج‌فروشي دريافت نمايد!!.
هم‌اينك كه چندين سال از آن واقعه مي‌گذرد، حضرت استاد به معارف و اسرار وافري از آن يادگار ماندگار دست يافته‌اند و نظرياتي جديد و مستدّل در زمينه‌هاي مختلف ارائه مي‌دهند كه حقيقتا اين تراوشات عرفاني و معنوي از انساني كه در اين مرتبه از علوم ظاهر قرار دارد، قابل قياس با معيارهاي مادي نبوده و خود از بزرگترين عنايات ربوبي بشمار مي‌رود.
جالب آنكه دوست حضرت استاد كه از آن مرد الهي يك گوني برنج هديه گرفت، هم‌اكنون در مغازه برنج‌فروشي مشغول كار است!.
برگرفته از كتاب سجده رمز خلاقيت عشق (نويسنده: علي نعيم‌الدّين خاني)


خاطرات معنوي و مشاهدات قلبي و باطني استاد يعقوب قمري شريف آبادي

کلیپ های تصویری

گلچینی از مجموعه سخنرانی های عارف هنرمند استاد یعقوب قمری شریف آبادی