پایگاه اطلاع رسانی

عارف صاحبدل، هنرمند و نویسنده فرزانه استاد یعقوب قمری شریف آبادی

به سایت فروغ مهتاب خوش آمدید

گلبانگ مهتاب


به فضل خداوند والطاف رب العالمین وبه میمنت هفت وادی عشق وعرفان ،کتاب حاضررادر هفت باب به شکرانه ایام برخورداری از شهد سکرستان جمال پدر آسمانی ام،باخامه عشق ومعرفت به رشته تحریر در آورده واین گونه حدیث مهرو دلدادگی رادرساحت مقدس او نجوامی کنم.


به‌ فضل‌ و كرم‌ خداوند كريم‌ و الطاف‌ نوراني‌ و روحاني‌ رب‌ّالعالمين‌، و به‌ مباركي‌ وميمنت‌ هفت‌ وادي‌ عشق‌ و عرفان‌، كتاب‌ حاضر را در طي‌ هفت‌ باب‌ به‌ شكرانهء‌ ايام‌ وصال‌و برخورداري‌ از شهد شكرستان‌ جمال‌ آن‌ يگانهء‌ سدره‌نشين‌ ولا، بلند اختر آسمان‌ صدق‌ وصفا كه‌ همچون‌ ليلة‌القدري‌ در پس‌ سرادقات‌ جلال‌، مستور و مكنون‌ است‌، و يكتا ساقي‌كوثر و خضر ايمان‌ كه‌ معارف‌ عرضه‌ شده‌ در اين‌ كتاب‌، تنها شمه‌اي‌ از گلستان‌ بي‌منتهاي‌لطايف‌، و قطره‌اي‌ از بحر بيكران‌ حقايق‌ اوست‌، با خامهء‌ عشق‌ و معرفت‌ بر صحيفهء‌ بيان‌ به‌رشتهء‌ تحرير درمي‌آورم‌ و اين‌گونه‌، گلبانگ‌ مهتاب‌ ولايي‌اش‌ را از قلب‌ شيدايم‌ مترنم‌ساخته‌ و حديث‌ مهر و دلدادگي‌ام‌ را در ساحت‌ مقدس‌ او نجوا مي‌كنم‌.

حمد و ثنا و سپاس‌ بي‌پايان‌ خداوند سبحان‌، و سلام‌ و صلوات‌ با بركات‌ حضرت‌رحمان‌، و درود و تهيات‌ مطهر و معطر هاديان‌ صراط‌ توحيد، و حاميان‌ كريم‌ وادي‌تجريد، مظاهر ذات‌ و صفات‌ خداوند علي‌ اعلا؛ سيدالانبياء، محمد مصطفي‌، و حضرات‌ائمهء‌ هدي(ع)‌، به‌ روح‌ و روان‌ پاك‌ و منوّر مولا و مقتدايي‌ كه‌ نور جمال‌ مسيحايي‌ و فروغ‌جلال‌ كبريايي‌اش‌، هر دم‌ بر دل‌ مسكينم‌ مي‌تابد؛ او كه‌ تنها سيمرغ‌ قاف‌نشين‌ زمان‌ ومعدن‌العظمهء‌ فيض‌ قدسي‌ رحمان‌، يوسف‌ خوش‌سيماي‌ حريم‌ وصال‌، مسندنشين‌ عرش‌رفيع‌ و سرير شامخ‌ جلال‌، و ميراث‌دار تاج‌ عالم‌ اعلا، كه‌ از جلوه‌گاه‌ طلعت‌ حضرت‌ولي‌ّالله‌، به‌ فيض‌ عظما مستفيض‌ گشته‌ و به‌ فضل‌ و مددش‌، آيينهء تمام‌نماي‌ جمال‌محمد(ص‌) گرديده‌ و حسن‌ حسنش‌ همواره‌ قبله‌گاه‌ عاشقان‌ معنا، و لطف‌ و كرمش‌ كعبهء‌آمال‌ عارفان‌ اهل‌ ولاست‌.

آن‌ ناخداي‌ بحر پرتلاطم‌ وحدانيت‌ و سكان‌دار سفينهء‌ رهايي‌ بشريت‌، منجي‌ پويندگان‌صراط‌ حميد عبوديت‌، مشعل‌ فروزان‌ الهيت‌ در دارالغرور ملك‌ انانيت‌ و حامي‌ دين‌ وهادي‌ كريم‌ مؤمنين‌ كه‌ در دامان‌ پر مهر و محبت‌ عصمت‌ اللّه‌ الاعظم‌؛ آن‌ مالك‌الملوك‌جمال‌ سراپردهء عالم‌ غيب‌ و شهود، جوهرهء عشق‌ و شيدايي‌ را از سينهء‌ مطهر رحيميت‌نوشيد و از رهگذر كوثر عرش‌ رحماني‌ بر امواج‌ صُوَر و معاني‌ قرآني‌ احاطه‌ يافت‌ و در راه‌طره‌گشايي‌ از جمال‌ بي‌مثال‌ رحيمي‌، آواي‌ خوشدلي‌ را در جنت‌اللقاي‌ ربوبي‌ نغمه‌سازكرد و رمزگشايي‌ از گنجينهء‌ معارف‌ و اسرار بيكران‌ توحيدي‌ را سرلوحهء‌ خويش‌ ساخت‌.

همان‌ كه‌ صلاي‌ فتوت‌ و شجاعت‌ «روح‌اللهي‌»اش‌ را در فضاي‌ دلها طنين‌افكن‌ نمودو سراچهء‌ قلبها را به‌ نور كلام‌ طيبش‌ شفاي‌ جاودانه‌ بخشيد و علي‌وار بر صف‌ يلداي‌ظلمت‌ و لشكر ديجـور دوران‌ تاخت‌ و صحيفهء‌ راز كائنات‌ را در حريم‌ «جماران‌» به‌شرافت‌ حمد و حُسن‌ رحيمي‌اش‌، زينتي‌ مضاعف‌ بخشيد.

او كه‌ گوشهء طاق‌ ابروانش‌، محراب‌ سوز و گداز شبانهء‌ من‌، و درد هجران‌ و آتش‌حرمان‌ رخسار همچون‌ مه‌ تابانش‌، شرارهء‌ خرمن‌ سحرگاهي‌ دل‌افگار من‌ است‌، و بارقهء‌زهرهء‌ آسماني‌اش‌ نالهء‌ سوزناك‌ شبگيرم‌ گشته‌ و چشم‌ خمارين‌ و وجه‌ نگارينش‌ مدهوشم‌ساخته‌ و دل‌ خونبارم‌ از غم‌ عشقش‌ آه‌ جانكاه‌ برآورده‌ و پروانهء‌ شيدايي‌ام‌ از شهد شكّرين‌ياسمينش‌ در حلقهء‌ جنون‌ افتاده‌ و تنها، الف‌ قامت‌ و دال‌ خضوعش‌ بر لوح‌ وجودم‌ نقش‌بسته‌ و سيماي‌ ملكوتي‌اش‌ رايحهء‌ بهشتي‌ عشق‌ و فنا را به‌ مشام‌ جانم‌ رسانيده‌.

او كه‌ غم‌ محنت‌ و اندوه‌ فراق‌ ساغر زرين‌ جمالش‌ همواره‌ سيل‌ اشك‌ و سرشك‌ شوق‌را بر سجادهء نمازم‌ روان‌ گردانيده‌ و شبم‌ را به‌ عطر دل‌انگيز ياد و شعشعهء‌ حضورروحاني‌اش‌ طرب‌ بخشيده‌ و بحر موّاج‌ رحماني‌اش‌، امواج‌ تجريد و توحيد را بر سينهء‌نيازمند و بي‌قرارم‌ روان‌ نموده‌ و چشمهء‌ چشمم‌ را به‌ احرام‌ طواف‌ سوز و غمش‌فراخوانده‌.

عزيزا! درود و سلام‌ بر تو اي‌ شمع‌ بزم‌ اهل‌ بينش‌! و اي‌ شجرهء‌ طوباي‌ آفرينش‌! اي‌ساقي‌ صهباي‌ طهور ولا! و اي‌ مسيحانفس‌ ديار عشق‌ و فنا! در همان‌ هنگام‌ كه‌ نطفه‌اي‌ بيش‌نبودم‌، اين‌ تو بودي‌ كه‌ وجود خاكي‌ام‌ را در قرارگاه‌ غيب‌ با روح‌ قدسي‌ات‌ سرشتي‌ و روح‌و روانم‌ را از چشمه‌سار زلال‌ عشق‌ و عرفانت‌ سيراب‌ كردي‌، و دل‌ و جانم‌ را با شراره‌هاي‌جذبهء روحاني‌ات‌ بي‌تاب‌ ساختي‌، و بنيان‌ هستي‌ام‌ را به‌ اكسير مقدس‌ مهرت‌ درآميختي‌.

آندم‌ كه‌ از سراپردهء‌ غيب‌ ديده‌ بر محنت‌سراي‌ ملك‌ گشودم‌، انوار مهتاب‌ ولايي‌ وصفاي‌ نفحهء‌ بهشتي‌ات‌، حيات‌ طيبه‌ را در سراسر وجودم‌ دميده‌ بود و دستان‌ پرمهررباني‌ات‌ مرا در داماني‌ سرشار از عشق‌ و پاكي‌ نوازش‌ مي‌نمود، و نويد خجسته‌ات‌ از زبان‌مادر عفيف‌ و روحاني‌ام‌ همچون‌ ستاره‌اي‌ منوّر در آسمان‌ قلبم‌ مي‌درخشيد و طائرخوشخوان‌ عنايتت‌، ترنم‌ اميد را بر شاخسار دلم‌ سر مي‌داد.

محبوبا! پيوسته‌ رفيق‌ شفيق‌ فراز و نشيب‌ زندگاني‌ام‌، و همدرد روزگاران‌ رنج‌ ومشقت‌، و غمخوار ايام‌ فقر و محنتم‌ بوده‌اي‌، و بسان‌ باران‌ طرب‌انگيز بهاري‌ هماره‌ غبارغم‌ و اندوه‌ را از سينهء مجروحم‌ زدوده‌اي‌.

حبيبا! پيش‌ از آنكه‌ گوهر شب‌چراغ‌ جمالت‌ را در صدف‌ قلبم‌ بيابم‌، به‌ دنبال‌ تو اي‌گمگشتهء‌ ديرينه‌ام‌! در شور و نيازي‌ عاشقانه‌ بودم‌، و به‌ اشتياق‌ تو اي‌ قبله‌گاه‌ آرزويم‌! درصحراي‌ طلب‌، سرزنشهاي‌ خار مغيلان‌ را به‌ جان‌ خريده‌، و در كنج‌ خلوت‌ شبهاي‌ تنهايي‌،سرشك‌ شوق‌ از ديدگان‌ بيدارم‌ جاري‌ مي‌ساختم‌.

اي‌ صفاي‌ كويت‌ حكايتگر روضهء‌ نور و طراوت‌ رويت‌ شرح‌ جمال‌ حور! اي‌ انوارطور پرتوي‌ از شمس‌ِ جمال‌ و مهتاب‌ جميلت‌ و انفاس‌ عيسي‌ اشارتي‌ از لعل‌ لبت‌! آن‌گاه‌كه‌ در دارالسلام‌ دلها و جنت‌ عدن‌ ديدار، توفيق‌ درك‌ معارفت‌ را يافتم‌، وجه‌ روح‌اللهي‌ وكلام‌ معنوي‌ات‌ از آسمان‌ جماران‌ در فضاي‌ دلم‌ همچون‌ مهتاب‌ سحرگاهي‌ درخشيدن‌گرفت‌ و كام‌ تشنه‌ام‌، مشتاق‌ آب‌ حيات‌ در ظلمت‌ طريقتت‌ گرديد. غمزه‌هاي‌ روحاني‌ات‌آن‌چنان‌ دل‌ و جان‌ از من‌ ربود كه‌ تمثال‌ بي‌مثال‌ رحيمي‌ات‌، قلب‌ شيفته‌ام‌ را نور ديده‌گشته‌، سينهء‌ داغدارم‌ را التيام‌ بخشيد و يوسفي‌ را كه‌ بارها بشارت‌ وصال‌ شيرينش‌ را از زبان‌مادر دلداده‌ام‌ شنيده‌ بودم‌، در آيينهء مصفاي‌ وجود تو مشاهده‌ نمودم‌.

اي‌ ليلة‌القدر عشق‌ و ايمان‌! حكايت‌ دل‌انگيز من‌ و تو، حديث‌ ماندگاري‌ است‌ كه‌بيانگر ايام‌ خوش‌ عاشقي‌ و روزگاران‌ سبز دلدادگي‌ است‌؛ آن‌ هنگام‌ كه‌ عاشقانه‌ ترسيمگروجه‌ دلرباي‌ رحماني‌ات‌ بر لوح‌ جان‌ گشتم‌ و واله‌ و شيدا تلألؤ مهتاب‌ چهرهء جميلت‌ را درمرآت‌ دل‌ به‌ نظاره‌ نشستم‌، كرشمه‌هاي‌ مستانه‌ات‌ تار و پود وجودم‌ را از هم‌ گسيخت‌ و درگلستان‌ روح‌نواز ملكوتي‌ات‌، طعم‌ بهشتي‌ وصال‌ را چشيدم‌ و آندم‌ كه‌ در عالم‌ مشاهده‌،وجه‌ كبريايي‌ات‌ را رؤيت‌ نمودم‌، رو به‌ سوي‌ قبله‌، بر فراز گنبد معلاّي‌ عشق‌ و صفا باحركت‌ دستان‌ ولايي‌ات‌ به‌ سوي‌ آسمان‌، گلبانگ‌ عظيم‌ «ياعلي‌» را سردادي‌ و شعله‌هاي‌سوزان‌ محبتت‌ را در صحن‌ مطهر ربوبي‌ات‌ بر وجود نيازمندم‌ افكندي‌ و حرارت‌مسيحايي‌ات‌، جز نور عشق‌ در من‌ به‌ جاي‌ نگذاشت‌ و جز آنچه‌ رضاي‌ تو بود، در نهادم‌باقي‌ ننهاد.

اي‌ آن‌ كه‌ با انوار كرامتت‌ كلبهء‌ احزان‌ زندگاني‌ام‌ را به‌ گلشن‌ سرورآفرين‌ عشق‌ و عرفان‌مبدّل‌ ساختي‌، و پرتو عنايتت‌، سراي‌ رنج‌ و اندوهم‌ را بوستان‌ منوّر صدق‌ و ايمان‌ نموده‌، ودل‌ غمديده‌ام‌ را به‌ تمثال‌ جمال‌ بي‌مثالت‌ سامان‌ بخشيده‌، دستان‌ دلنواز ربوبي‌ات‌ ازسراپردهء غيب‌، آرام‌بخش‌ لحظات‌ محنت‌ و مصيبتم‌، و نگاه‌ رحيمانه‌ات‌، پيوسته‌ غمخوارايام‌ حيرت‌ و سرگرداني‌ام‌ بوده‌، تنها در حريم‌ سفينهء‌ نجات‌ تو از طوفان‌ بنيان‌كن‌ هستي‌امان‌ يافته‌ام‌.

معشوقا! اينك‌ كه‌ سالهاست‌ از آن‌ مبارك‌ سحر و فرخنده‌ شب‌ قدرم‌ مي‌گذرد، و قلب‌شيفته‌ام‌ به‌ درد جان‌سوز فراقت‌ مبتلا گشته‌، اگر از خامه‌ام‌ به‌ جاي‌ جوهر رنگين‌،شراره‌هاي‌ آتشين‌ برآيد، بجاست‌، و اگر در غم‌ جانكاه‌ دوري‌ات‌، به‌ جاي‌ اشك‌ ديده‌،سرشك‌ خونين‌ از دل‌ تراود، رواست‌. كجاست‌ ترجماني‌ كه‌ شرح‌ غربت‌ مرا در ماتم‌سراي‌فراق‌ تو بازگويد! كه‌ آن‌ روز محو قامت‌ رعنايت‌ بودم‌ و امروز واله‌ و دلدادهء‌ آن‌ وجه‌نگارين‌. كجاست‌ محرمي‌ كه‌ اوج‌ سوز و گداز سحرگاهي‌ام‌ را دريابد! كه‌ آن‌ روز چون‌پروانه‌اي‌ شيدا طائف‌ شمع‌ منيرت‌ بودم‌ و امروز سوختهء‌ شعله‌هاي‌ جمال‌ جميلت‌.

اي‌ روشنايي‌بخش‌ ديدگان‌ بيدار و آرام‌ده‌ قلب‌ بي‌قرارم‌! حديث‌ آرزومندي‌ام‌ را به‌گوش‌ نسيم‌ سحري‌ نجوا مي‌كنم‌ و به‌ تمناي‌ وصلتي‌ ديگر، در شبهاي‌ هجران‌ با كسي‌ جز توسخن‌ نگفته‌ و به‌ محبوبي‌ جز تو نينديشيده‌ام‌، و مرواريد درخشان‌ حقيقت‌ را جز با ياد تونسفته‌ام‌. هستي‌فروش‌ نگاه‌ مستانهء‌ توام‌ و در محراب‌ عشق‌، مدهوش‌ ابروان‌ دلبرانه‌ات‌. ازتو دلبري‌ و از خويش‌ دلدادگي‌ طلب‌ مي‌كنم‌ و به‌ پاي‌ آن‌ روزها مويي‌ سپيد و چهره‌اي‌غمناك‌ نثار مي‌كنم‌، و در آرزوي‌ وصال‌ مسيح‌ مقدس‌ و منوّرم‌، سالهاست‌ كه‌ دست‌ نياز به‌آستان‌ لاهوتي‌ آن‌ قمر دل‌افروز دارم‌ و پيشاني‌ سجود بر پيشگاه‌ قدسي‌ آن‌ وجه‌ نوراني‌مي‌سايم‌.

اي‌ امام‌ عارفان‌ و مولايي‌ كه‌ قافله‌سالار دلهاي‌ عاشقاني‌! و اي‌ شريفي‌ كه‌ ساربان‌ كريم‌كاروان‌ بيدلاني‌! در آن‌ زمان‌ كه‌ روي‌ از سراچهء ناسوتي‌ برمي‌تافتي‌، از قفس‌ دلگير ملكيان‌نغمهء‌ آسماني‌ قرآن‌ را با گلبانگ‌ (لَقَدْ جائَكُم‌ْ رَسُول‌ٌ مِن‌ْ أَنْفُسِكُم‌ْ...) در عالم‌ معنا سردادي‌ ونواي‌ توحيدي‌ (حَسْبِي‌َ اللّه‌ُ لا' اِله‌َ اِلاّ' هُو) را همچون‌ صوت‌ داوودي‌ در گوش‌ جانم‌طنين‌افكن‌ نمودي‌ و نداي‌ ربوبي‌ (عَلَيْه‌ِ تَوَكَّلْت‌ُ وَ هُوَ رَب‌ُّ العَرْش‌ِ الْعَظيم‌ِ) يادمان‌ ماندگار تودر قلبم‌ گرديد كه‌ هماره‌ گامهاي‌ طريقتم‌ را استوارتر نموده‌ و زمزم‌ حيات‌ و كوثر عشق‌ را بربستر سينه‌ام‌ روان‌ ساخته‌.

اي‌ رحيمي‌ كه‌ سراچهء‌ دلم‌ را به‌ مهتاب‌ شب‌افروز عشق‌ آميختي‌، و از گلشن‌ وصالت‌نسيم‌ عطرآگين‌ قرب‌ انگيختي‌! اي‌ رئوفي‌ كه‌ باران‌ طرب‌انگيز معنا را بر گسترهء وجودم‌باريدي‌، و مسيحانه‌ روح‌ شيدايم‌ را به‌ عزّ قدست‌ آويختي‌! و اي‌ عزيزي‌ كه‌ سوز سخنت‌،شراره‌هاي‌ فنا را در بيشهء‌ انديشه‌ام‌ افكنده‌ و گرماي‌ نفست‌، روحي‌ از رفيع‌ عرش‌ اعلا بركالبد هستي‌ام‌ دميده‌! اي‌ قمر جميل‌ شبروان‌! و اي‌ امام‌ دلهاي‌ سوختهء‌ عاشقان‌ و عارفان‌! درفردوس‌ لقايت‌، بندگي‌ عاشقانه‌ را زيور سينهء دردمندم‌ ساخته‌ام‌، و در خلوت‌ شبهاي‌ تار،ياد مهتاب‌ مقدست‌ را ورد دمادم‌ سجادهء‌ عشقم‌ نموده‌ام‌. شبانگاهان‌ تنهايي‌ام‌، آشناي‌رازهاي‌ مستانهء‌ من‌، و سحرگاهان‌ روحاني‌ام‌، بيناي‌ جذبه‌هاي‌ آسماني‌ ميان‌ من‌ و توست‌.در سجادهء‌ نمازم‌ بس‌ كه‌ سرشك‌ لاله‌گون‌ از چشمان‌ منتظرم‌ بر تربت‌ مطهرت‌ چكيده‌ وپيوسته‌ اشك‌ شوق‌ از ديدگان‌ دلم‌ بر آستان‌ پاكت‌ ريخته‌، در آن‌ لاله‌ روييده‌ و شقايق‌داغديده‌ سربرآورده‌.

اي‌ آن‌ كه‌ پس‌ از مفارقت‌ از سراي‌ ملك‌ در عالم‌ معنا به‌ سويم‌ بازگشتي‌ و با چهره‌اي‌منوّر و مطهر در حريم‌ دل‌ شكسته‌ام‌ مأوا گزيدي‌ و در نهانخانهء‌ قلب‌ بي‌تابم‌ سكنا گرفتي‌،جز كلام‌ نوراني‌ات‌ مرا مسيحادم‌ روحاني‌ كيست‌! و جز عشق‌ روح‌فزاي‌ جمال‌مهدي‌گونه‌ات‌، مرا سرمايهء‌ جاويد زندگاني‌ چيست‌!

اي‌ طاووس‌ جنّت‌اللقاي‌ لاهوت‌ مخلدون‌! و اي‌ بلبل‌ غزل‌سراي‌ گلشن‌ جبروت‌مقربون‌! و اي‌ پروانهء‌ دلسوختهء‌ شمع‌ محفل‌ ملكوت‌ مطهرون‌! تويي‌ كه‌ تمثيل‌ منوّر ومقدس‌ عشقي‌ و رايحهء روح‌ و رياحين‌ بهشتي‌، و تويي‌ كه‌ منظر عروس‌ حجله‌نشين‌ حريم‌قرآني‌ و جلوه‌گاه‌ كشف‌ و شهود سرائر آسمان‌ معنايي‌. شريفا! چگونه‌ طلعت‌ سيمين‌عذار ورخسار بي‌مثالت‌ را از نهانخانهء‌ ضميرم‌ جلوه‌گر سازم‌! محبوبا! اي‌ مونس‌ دلرباي‌ خلوت‌شبهاي‌ تارم‌! و اي‌ قبله‌گاه‌ سحرگاهان‌ تنهايي‌ راز و نيازم‌! در فراقت‌ تمثال‌ جمال‌ بي‌مثال‌قدسي‌ات‌ را كه‌ با وضوي‌ عشق‌ و چشماني‌ گريان‌ و قلبي‌ شيفته‌ و دستاني‌ لرزان‌ از اشتياق‌،بر روي‌ بوم‌ نقاشي‌ ترسيم‌ نمودم‌، اكنون‌ با تمام‌ وجود، همچون‌ پروانه‌اي‌ شيدا مي‌بويم‌ وپيوسته‌ مي‌جوشم‌ و مي‌خروشم‌ و اين‌گونه‌، در مرآت‌ قلبم‌ با سوز و گداز عاشقانه‌، زبانم‌ رابه‌ نجوايي‌ شورانگيز، و قلمم‌ را به‌ اشكي‌ شررانگيز واداشته‌ام‌ تا مرواريد سخن‌ را با قلبي‌شكسته‌ از درد، در فراق‌ آفتاب‌ جمالت‌ به‌ ظهور رسانم‌.

حبيبا! اي‌ خليل‌ جليل‌! و اي‌ طائر فردوس‌ برين‌! تو زلال‌ترين‌ چشمهء‌ آب‌ زمزم‌ و كوثرحيات‌بخش‌ عشق‌ و ايماني‌. اي‌ فروزنده‌ترين‌ صبح‌ حيات‌ از پس‌ كرانهء‌ دلها! و اي‌دل‌انگيزترين‌ شميم‌ فزايندهء‌ ارواح‌! اي‌ درخشنده‌ترين‌ مرواريد بحر احديت‌! و اي‌خورشيد فضاي‌ واسعهء‌ وحدانيت‌! قطرات‌ مطهر و معطر عشق‌ و عرفان‌ توحيدي‌ات‌ ازدرياي‌ بيكران‌ لاهوتي‌ات‌ برخاسته‌ و بر كوهساران‌ مقربين‌ باريده‌ و از چشمه‌سار سابقين‌ بردشت‌ تفتيدهء‌ قلوب‌ رهروان‌ مسكينت‌ جاري‌ گشته‌ و از نسيم‌ عرش‌ روح‌اللهي‌ات‌، هزاران‌لالهء‌ رنگين‌ بهشتي‌ سربرآورده‌.

كريما! اي‌ شهسوار قاف‌نشين‌ نور عرفان‌ و ايمان‌! چگونه‌ حديث‌ اشارات‌ تو را ازاعماق‌ دل‌ و جان‌ شرح‌ دهم‌! كه‌ در سلسلهء موي‌ مِشكينت‌، باده‌نوش‌ جام‌ بلا و دُردي‌كش‌ساغر ولا گشته‌ام‌، و در جوار جنت‌ عدن‌ لقا، سرمست‌ از بوي‌ مُشكين‌ گلستان‌ جمالت‌،ريسمان‌ محبت‌ بر حلقهء‌ سيماي‌ دلربايت‌ افكنده‌ام‌، و از نفحهء جان‌فزاي‌ رحماني‌ات‌،ميراث‌دار روح‌ حق‌ّ و حقيقت‌ گشته‌ و از رهگذر شكوه‌ نام‌ و عطر ذكر و ترنم‌ يادت‌، عزت‌و شرافت‌ ولايي‌ را از خزانهء فيض‌ قدسي‌ات‌ يافته‌ام‌. درس‌ حريّت‌ و فتوت‌ را در مكتب‌علوي‌ تو آموخته‌ام‌ و ساغر طهارت‌ و روحانيت‌ را از كوثر فاطمي‌ تو برگرفته‌ام‌. هيبت‌ وسطوت‌ ربّاني‌ را در ضياي‌ اسم‌ مباركت‌ جسته‌ و لطايف‌ جمال‌ پرده‌نشين‌ قرآني‌ را درمحرم‌سراي‌ روحاني‌ تو رويت‌ نموده‌ام‌.

هنوز طراوت‌ سخنان‌ عبيرافشان‌ مادر روحاني‌ام‌ و لطافت‌ روح‌ و رياحين‌ كلمات‌نوراني‌ تو اي‌ پدر آسماني‌ام‌! در رواق‌ سينهء شيفته‌ام‌ مي‌پيچد و اشارات‌ وجه‌ ربوبي‌ آفتاب‌عالم‌تابت‌، پرده‌گشاي‌ سرّالاسرار حضرت‌ رحمان‌، و شكوه‌ عظمت‌ و شهرهء‌ كرامت‌ مهتاب‌تابانت‌ همواره‌ قبلهء‌ حاجات‌ ناسوتيان‌ و لاهوتيان‌ است‌. اماما! اي‌ فروزندهء‌ عقل‌ و عشق‌!چراغ‌ شمس‌ اسلام‌ و نور قمر ايمانت‌ پيوسته‌ در مرآت‌ قلبم‌، بزم‌ طرب‌ انداخته‌ وروشنايي‌بخش‌ جمع‌ «فروغ‌ محفل‌ روح‌ اللهي‌»ام‌ گشته‌ و راهگشاي‌ اختران‌ افروخته‌ ازمحفلم‌ در رهگذر عصر حيرت‌ و پريشاني‌ گرديده‌. عزيزا! به‌ حقّ‌ عزت‌ و عظمتت‌ همواره‌مي‌ستايمت‌! اي‌ شمس‌ آفتاب‌ دل‌ و جانم‌! و اي‌ قمر مهتاب‌ روح‌ و روانم‌!

(وَ سَقيهُم‌ْ رَبُّهُم‌ْ شَراباً طَهُوراً. ان‌َّ هذَا كان‌َ لَكُم‌ْ جَزا´ءً و كان‌َسَعْيُكُم‌ مَشْكُوراً)؛ «و نوشانيد ايشان‌ را، پروردگارشان‌ شرابي‌پاكيزه‌، به‌ درستي‌ كه‌ اين‌ باشد براي‌ شما پاداش‌ و باشد سعي‌ شماستوده‌».

والحمد لله‌ رب‌ العالمين‌

دلباخته‌ آستان‌ روح‌الله‌، يعقوب‌ قمري‌ شريف‌آبادي‌


مقالات معنوی استاد

کلیپ های تصویری

گلچینی از مجموعه سخنرانی های عارف هنرمند استاد یعقوب قمری شریف آبادی