همان‌گونه که دهان نوزادان در رحم‌ها بسته و در دنیا باز است، کام اولیا هم در دنیا بسته و در آخرت باز می‌باشد.
گالری تصاویر

آب دهان اولياي خدا شفاست

گامهاي بلند روزها و ماهها با كوله‌باري از غم و شادي تند و زود از نردبان لحظه‌ها بالا مي‌رفت و خانواده رحمت‌الله را هم به دنبال خويش به اين‌سو و آن‌سو مي‌كشيد. هرچند آنان قناعت و كار و زحمت را بر بالاي سفره زندگي چيده بودند، اما هر زمان كه دنيايشان از سختي‌هاي طاقت‌فرسا و تنگدستي لبريز مي‌شد پيك سرنوشت آنها را به دياري ديگر رهسپار مي‌كرد و زندگاني با مشكلات و حوادث نويي رخ مي‌‌نمود و اينچنين بعد از چندي سكونت در روستاي شريف آباد، به روستاي محمود آباد كهريزك بار سفر بستند و پيگير كار و تلاش و كسب روزي حلال شدند.



بامداد يكي از روزها تابستاني بود و ستاره‌ها از هر طرف آسمان در كام سپيده‌دم فرو مي‌رفتند. آسمان باقيمانده تيرگي شب را با شبنم صبحگاهي از خود مي‌زدود و روستاي محمود آباد در بستر خنك بامدادي آرميده بود. در خنكاي اين صبح، گرماي زندگي در دستان مادر يعقوب موج مي‌زد و كار و فعاليت روزمره در وجودش روح اميد و استقامت مي‌دميد. هيزم‌هايي را كه ديروز به زحمت عرق جبين از بيابان جمع كرده بود، در سحرگاهان به دل تنور سپرده بود و تنور ديگر داشت آماده مي‌شد تا نان تازه براي خانه تهيه كند. معصومه تشت خمير را در حالي كه قامتش خم شده بود در كنار تنور نهاد و بر روي گليمي كه نزديك تنور پهن كرده بود، نشست. تخته و ورزنه و بساط پخت نان را در اطرافش قرار داد. نگاهي به فضاي نسبتا بزرگ داخل تنور انداخت. سرخي زغال‌هاي گداخته، حرارت داغي را بيرون مي‌داد و صورت معصومه را عقب مي‌زد. با «بسم الله» و چند تا صلوات دست به خميرهاي آماده برد و آنها را آماده چسبانيدن به سينه تنور نمود و يكي يكي خميرهاي پهن شده را به دل سوزان تنور سپرد.
دقايقي گذشت و صداي پرندگان روستا و فرياد خروسها، يعقوب را از خواب نوشين صبحگاهي بيرون آورد و او در جستجوي مادر به حياط دويد. بوي خوش نان برشته او را يكراست به سمت تنور كشاند. سلامي آغشته به خواب را به سينه پر مهر مادر سپرد و مادر نيز درحالي‌كه داشت خمير را ورزنه مي‌كرد، گفت: «سلام. صبح بخير. پسر گلم آقا يعقوب، خب حالا هركسي بره وضو بگيره من يك توتك خوشمزه بهش جايزه مي‌دهم». يعقوب كه با شنيدن جايزه برق شادماني در صورتش دويد، قدمهايش را به سمت حوض كوچك وسط حيات تند كرد. لب حوض نشست و دست در زلال آب خنك حوضچه برد و سعي كرد وضويي را كه چندين بار به همراه پدر و مادرش تمرين كرده بود، به تنهايي انجام دهد و مادر با ديدن اين صحنه شيرين، لبخند بر لبانش جاري شد و گرما و خستگي از بدنش با خنكاي وضوي كودكانه يعقوب فرو نشست. توتكي به عنوان جايزه به همراه چند «بارك الله» به پسرش داد و دوباره مشغول كار گشت و يعقوب هم توتك به دست با هيزمهاي خرد شده اطراف تنور سرگرم بازي شد.
آفتاب اندك اندك در فضاي حيات خانه‌شان مي‌پيچيد و در گوشه حياط با حرارت سوزان تنور يكي مي‌شد و به صورت معصومه مي‌پاشيد و او را غرق عرق مي‌ساخت. خستگي چندين ساعته پخت نان، بر تمام بدنش نشسته بود و مي‌رفت تا آخرين نانها را از تنور بيرون بياورد. در اين حال يكي از نانهاي چسبيده به ديواره بلند تنور كنده شد و بر روي زغالهاي گداخته افتاد. معصومه به سرعت انبر را برداشت و سعي نمود آن را بيرون آورد، اما ناگهان تعادلش را از دست داد و با سر به داخل تنور افتاد.
يعقوب، پسرك زيرك و هوشيار كه اين صحنه دلخراش را با چشم خود ديد، آتش خوف و هراس در وجودش شعله گرفت و با فرياد و گريه، پدر را باخبر ساخت. لحظاتي بعد بدن سوخته معصومه درحالي‌كه سوختگي‌هاي شديد همچون ديوار بر بدنش آوار شده بود، از تنور بيرون آورده شد و در خانه بستري گشت.
مدتي بعد معصومه به هوش آمد و پلكهاي سنگين و سوخته‌اش آرام آرام بلند شد. نگاهش نور شوق را دل رحمت‌الله و پسر كوچكش ريخت. حادثه در ذهنش برق زد. آهي داغ و دردناك از نهادش برخاست و سوزش درد، درونش را خراشيد. يععقوب پس از بازشدن چشمان مادر، خودش را بيشتر به بالين او نزديك كرد و با زبان شيرين و اشك دلسوزانه‌اش درد مادر را نسيمي از التيام بخشيد و مادر نيز با نگاه مادرانه او را نوازش داد.
زنان همسايه وقتي از جريان مطلع شدند به ديدارش شتافتند و همدرد سوزش وجودش گرديدند و هر يك كار و خدمتي را به عهده گرفتند. ولي معصومه نه در بستر آرميده بود كه در آغوش جانكاه درد و گداز و بي‌تابي مي‌سوخت و شراره‌هاي سوختگي تا مغز استخوانهايش پيش مي‌رفت و در عين حال سعي مي‌كرد كه مبادا دردهايش را با كسي تقسيم كند. سه روز از اين حادثه دردناك گذشت و سه شبانه‌روز خواب به چشمان معصومه برفت و زمان در منزل رحمت‌الله بر محمل غم و اندوه آهسته و كند پيش مي‌رفت. يعقوب پسرك بازيگوش، كمتر بيرون مي‌رفت و بيشتر وقتش را به همراه پدر از مادر پرستاري مي‌كرد.
شب چهارم فرا رسيد و معصومه توانست با كوله‌باري از سوزش به خوابي سبك فرو رود. در همان شب، آن مرد خدا و پير روشندل كه حديث وصلت عشق را در فضاي جان معصومه سروده بود، در عالم رؤيا به عيادت او آمد. همو كه مهتاب رخسارش سالها در افق زندگيشان طالع نگرديده بود. همو كه جهاني از عنايت و كرامت در زير نگين ديدگانش جاي داشت. آن مرد الهي در عالم خواب رو به معصومه كرد و با مهرباني تمام گفت: «چه شده خواهرم؟ چرا بي‌تابي مي‌كني؟». معصومه كه چشمانش بار ديگر به ديدار سيماي نوراني آن نور ديده روشن شد و قلبش حديث عشق را تكرار نمود، اشك بر گونه‌هايش روان گشت و در همان لحظه از اذيت و آزار سوختگي شكايت كرد. هماندم، آن پير الهي نزديكتر آمد و آب دهان خويش را بر مواضع سوختگي او ماليد و با اين زمزم شفابخش و كيمياي سلامت نويد بهبودي و آرامش را به او داد.

بانگ خروس سحرگاهي، چشمان معصومه را گشود و او خوشحال و مسرور از رؤيت اين رؤياي معنوي درحالي‌كه اشك بر ديدگانش حلقه آويخته بود، برق اشتياق از زيارت آن روح پاك در دلش جهيد و جان را از شهد دهانش سيراب يافت و پيكرش را ميان دستهاي تفضل خدايي در حريري از سلامتي حس كرد.
اينچنين بود كه تنها سه روز پس از اين رؤياي صادقه، با كمال تعجب اما سرشار از اميد و شادماني ديد كه تمامي سوختگي‌هاي بدنش بهبودي يافته و درد و التهاب از همه پيكرش رخت بربسته و غم و اندوه نيز از قلب كوچك يعقوب سفر نموده است.
برگرفته از كتاب سجده رمز خلاقيت عشق (نويسنده: علي نعيم‌الدّين خاني)



  پرینت

دنیا برای اولیای الهی جهنم است که اهل آن در ظاهر دشمن بی‌مروت و در باطن دوستان با مروت می‌باشند.

پايگاه اطلاع رساني فروغ مهتاب

ارائه دهنده آثار علمي معنوي استاد يعقوب قمري شريف آبادي